اسرار مونالیزا

 

در سال 1969، پسربچه 11 ساله پاریسی با نام پاسکال کوته کارت متروی مادرش را قرض گرفت تا خود را به موزه لوور برساند و به گفته مادرش زیباترین نقاشی دنیا را به چشم ببیند. پسربچه آن‌قدر جلوی تابلوی نقاشی مونالیزا ایستاد تا مسوول موزه مجبور شد برایش یک صندلی ببرد. 35 سال بعد کوته که دیگر یک مهندس شده بود باز هم سه ساعت را جلوی این شاهکار هنری سپری کرد، اما این بار با یک دوربین بزرگ و با کشف اسرار مهمی از این تابلوی پررمز و راز. بدین ترتیب و به کمک آن دوربین او توانست تصاویری مختلف از این تابلو را به انضمام چشم‌ها، دهان و دست‌های مونالیزا در ابعاد بزرگ بگیرد و در نمایشگاه مترئون سانفرانسیسکو در معرض دید بگذارد. مطالعات طولانی‌مدت روی تابلوی مونالیزا، کوته را به سمت طراحی و ساخت این دوربین سوق داد که با وضوح 250 مگاپیکسلی، از 13 طیف نوری برای تهیه عکس استفاده می‌کند. دوربین یاد شده با بهره‌برداری از فناوری مادون قرمز Infrared و همچنین روشن و واضح کردن تصاویر، تابلوی نقاشی را اسکن کرده و به‌صورت مجازی، لایه‌های روغن جلا را که در سال‌های متوالی روی آن زده شده، ورقه ورقه می‌کند و به عمق نقاشی نفوذ کرده و به سطح رنگ روغنی که لئوناردو داوینچی از آن استفاده کرده می‌رسد. در تصاویر گرفته شده توسط این دوربین، به طور مثال درخت‌ها سبزتر و آسمان آبی‌تر به نظر می‌آیند. به این ترتیب کوته با استفاده از تصاویر این دوربین، توانسته بدون صدمه‌زدن به تابلو و به صورت مجازی به عمق نقاشی نفوذ کرده و با رسیدن به سطح رنگ روغن آن به اسرار نقاشی این هنرمند بزرگ پی ببرد. کوته در نمایشگاه اسرار مونالیزا منتشر شد در سانفرانسیسکو و با حضور هزاران تماشاگر مشتاق، 25 مورد از رموز این نقاشی را که سال‌هاست در هاله‌ای از ابهام قرار دارد، فاش کرد و به شرح مطالعات خود پرداخت. بسیاری از افراد که برای مشاهده این تابلو به موزه لوور می‌آیند چیز زیادی دستگیرشان نمی‌شود و حتی نمی‌فهمند که چرا مونالیزا بهترین تابلوی نقاشی جهان است. وی در افتتاحیه این نمایشگاه گفت: تابلوی مونالیزا همانند یک آهن‌ربا افراد را به خود جلب می‌کند و اکثر مردم دوست دارند این تابلو را به چشم خود ببینند.

بسیاری از افراد که برای مشاهده این تابلو به موزه لوور می‌آیند چیز زیادی دستگیرشان نمی‌شود و حتی نمی‌فهمند که چرا مونالیزا بهترین تابلوی نقاشی جهان است. کوته در سال 2004، با دوربین 240 مگاپیکسلی خود از مونالیزا عکس‌های بسیاری گرفت. وی پس از گرفتن عکس‌ها، برای آنالیز و مشاهده تصاویری که توسط امواج مادون قرمز و ماورای بنفشی گرفته شده و معمولا تنها توسط حشرات قابل رویت هستند، 3 هزار ساعت وقت گذاشت. کوته می‌گوید که 25 مورد از رمزهای مونالیزا را از زیر چندین لایه روغن جلا و پس از سال‌ها تعمیر و رفو کشف کرده است. تصاویری که توسط امواج مادون قرمز گرفته شده‌اند، لبخند صاحب تصویر این تابلوی نقاشی را بزرگ‌تر و واضح‌تر نشان می‌دهند. کوته حتی معتقد است که با کمک این دوربین می‌توان طرح مقدماتی لئوناردو داوینچی را نیز که قبل از تکمیل نقاشی توسط رنگ روغن روی تابلو کشیده است، مشاهده کرد، اما بزرگ‌ترین کشف کوته در مورد ابرو و مژه‌های شخصیت نقاشی شده در این تابلو است. وی می‌گوید: من یک مهندس هستم و همه‌چیز را به شکل منطقی خود می‌بینم. همیشه فکر می‌کردم که چرا ابرو و مژه در این نقاشی واضح نیست و چرا نقاشی با این مهارت و تبحر نباید به این جزئیات اهمیت بدهد؟! وی می‌افزاید: روزی با خودم گفتم اگر تنها یک تار ابرو یا یک مژه روی این تابلو پیدا کنم، در حقیقت مدرک بزرگی در دست خواهم داشت که ثابت می‌کند لئوناردو داوینچی برای شخصیت نقاشی خود مژه و ابرو کشیده است. این موردی است که تا آن موقع کسی کشف نکرده بود. سرانجام کوته در یکی از عکس‌هایی که از چشم‌های این نقاشی گرفته بود یک تار ابرو یافت. وی می‌گوید: اگر از نزدیک به چشمان مونالیزا نگاه کنید، ترک‌هایی را در اطراف چشم آن می‌بینید که بسیار ریز و تقریبا نامعلوم هستند و این نشان می‌دهد که قسمت چشم این نقاشی توسط مسوول یا مرمت‌گر آن پاک شده و مژه‌ها و ابروهای آن نیز به خاطر این دستکاری‌ها محو شده است. دوربین بسیار دقیق کوته وی را تشویق کرده تا در مورد جزئیات بیشتر این شاهکار هنری که همیشه اسراری در پس پرده داشته، بیشتر تحقیق کند. سطح مادون قرمز این تصویر نشان می‌دهد که انگشت‌های دست چپ مونالیزا، در ابتدا در یک جای دیگر، غیر از محل کنونی خود کشیده شده بودند. کوته می‌گوید: تغییر محل این انگشت‌ها روی تابلو به خاطر تغییر وضعیت لباس شخصی است که مدل نقاشی لئوناردو داوینچی شده است. وی می‌افزاید: بسیاری از افراد روی این نکته کار کرده‌اند و به نتیجه خاصی نرسیدند اما به نظر من دلیل موجه آن است که مکان قبلی مچ دست چپ روی پوششی قرار داشت که روی شکم مونالیزا بود و به نظر من این یک کشف بسیار بزرگ است. با استفاده از عکس‌ها دیده می‌شود که رنگ پوست مونالیزا صورتی کمرنگ و فضای پشت او آبی‌روشن است در حالی که وقتی به تابلو نگاه می‌کنید رنگ آن خاکستری-سبز دیده می‌شود. کوته گفت: لبخند ژکوند اصلی مونالیزا، بسیار عمیق‌تر از آن چیزی است که به نظر می‌رسد و در حقیقت این لبخند تمام صورت مونالیزا را گرفته بوده است. از دیگر اسراری که توسط این محقق کشف شده این است که قسمت آرنج مونالیزا دستکاری شده است. این قسمت در سال 1956 توسط شخصی که با سنگ به تابلو زده، مخدوش شده بود. همچنین همان پوششی که قسمت زانوی مونالیزا را پوشانده، قسمت شکم وی را نیز پوشانده است . 

منبع : روزنامه تهران امروز

نقاشی بعد از دوره اسلامی در ایران

 

تحریم نقاشی در ایران هم زمان با ورود اسلام آغاز شد و تا زمان نصربن احمد سامانی در سده 4 هجری ادامه یافت. نصربن احمد سامانی مثل بقیه شاهان سامانی فردی شعر دوست و اهل دانش بود.

به اعتقاد صاحب نظران دوره شکوفائی نقاشی ایرانی فاصله زمانی بین سده های 7 تا 11 یعنی حدوداٌ از اواخر دوره سلجوقیان و اوایل دوره مغول تا دوره صفوی بوده است و در این دوران هم سده های 9 و 10 در اوج رواج هنر نقاشی به شمار می آیند. در این فاصله زمانی هنر نقاشی تحت حمایت مستقیم دربار و درباریان بوده و در کارگاه های سلطنتی انجام می شده و بیشتر اختصاص به آرایش و تزئین کتاب های شعر داشته است و بعدها کم کم راه و روش خود را پیدا کرد.

 

مکتب بغداد (عباسی)

در دوره حکومت امویان (بنی امیه) هنر کتاب آرائی مسلمانان هنوز شکل نگرفته بود، اما با روی کار آمدن عباسیان به ویژه از سده 5 هجری به بعد، تهیه نسخه های خطی به زبان عربی آغاز شد. مکتب بغداد که به آن مکتب عباسی و بین المللی نیز می گویند. اولین مکتب نگارگری اسلامی و نه ایرانی به شمار می آید.

این مکتب در ابتدا تحت نفوذ هنر روم شرقی (بیزانس) قرار داشت ولی در سال های پایانی خود، زیر نفوذ هنر ساسانی و شیوه مصور سازی مانوی درآمد و این زمانی بود که سلجوقیان در ایران حکومت می کردند و مکتب ایرانی سلجوقی، با ویژگی ها و اعتبار خاص خود در حال فعالیت و شکوفائی بود.

به علت آن که تصویر سازان عرب، ایرانی و سریانی در شکل گیری مکتب بغداد سهم داشته اند، به آن مکتب جهانی عباسی (مکتب بین المللی) عباسی می گویند.

نسخه های خطی و مصور دوره عباسی در شهرهای بغداد و موصل تهیه می شد، در این آثار استفاده از نقش های اناری، بال های فرشته گون و چگونگی بازنمائی حیوانات، از هنر ساسانی گرفته شد و در پیش زمینه این نگاره ها شاخ و برگی به نشانه طبیعت به چشم می خورد. چین و چروک لباس ها و هاله نورانی دور سر به شیوه مسیحی (بیزانسی) است. پوشاک، چهره ها و موضوع های نگاره های این مکتب، عربی است.

نخستین کتاب های مصور شده در مکتب عباسی (بغداد ، عراق) بیشتر جنبه علمی و فنی و کمتر جنبه ادبی داشتند و درباره موضوعات پزشکی، ستاره شناسی و مکانیک بودند. این کتاب ترجمه کتاب های یونانی، پهلوی و سانسکریت بودند. هنرمندان بغداد در حین ترجمه این کتاب ها، آن ها را نقاشی هم می کردند.

نگاره های بغداد بدون رنگ آمیزی زمینه و بطور مستقیم روی صفحه سفید کاغذ کشیده می شدند. این روش برخورد، با سنت تصویرسازی ایرانیان که روی زمینه های رنگی کار می کردند متفاوت بود. در نقاشی های مکتب عباسی همچنین تصویر و متن اغلب در یکدیگر تداخل می کردند و تصاویر جزئی از متن کتاب می شدند. در مکتب عباسی شکل های جانوری و انسانی اندکی درشت تر و اندام ها اغلب کوتاه ، پهن ، مشخص و صریح نشان داده می شد.

از ویژگی های هنر دوره عباسیان وجود نقاشی ها و تزئیناتی است که در آرایش کاخ های خلفا به چشم می خورد، از آن جمله می توان به فرسک های کاخ جوسق الخاقانی اشاره کرد که مربوط

به سده 3 هجری هستند. نقاشی های دیواری شناخته شده رقصندگان و زن شکارچی در این کاخ قرار دارند.

اغلب کتاب های مصور به دست آمده از دوران عباسی مربوط به سده 6 هجری و پس از آن هستند. این کتاب ها به سبب آن که در بغداد پایتخت خلفای عباسی به تصویر درآمده اند، به مکتب بغداد نسبت داده می شوند.

نسخه های خطی اولیه مکتب بغداد به طور مستقیم یا غیر مستقیم تحت تاثیر هنر بیزانس بود. مانند کتاب الادویه المفرده (خواص الادویه) که ترجمه عربی کتاب دیسقوریدوس یونان باستان در زمینه پزشکی است. این نسخه که قدیم ترین کتاب مصور موجود از مکتب بغداد به شمار می آید. در سال 619 به دست عبدالله بن فضل مصور نوشته شده است. در کتاب الادویه المفرد پیکره ها از حالت طبیعت گرائی خارج شده و حالت خطی به خود گرفته اند. صاحب نظران مصور سازی کتاب دیگری به نام خواص عقاقیر را نیز به عبدالله بن فضل نسبت می دهند.

نمونه بارز و مشهور کتاب مصور شده در مکتب بغداد، مقامات حریری اثر یحیی بن محمود الواسطی بزرگ ترین نقاش مکتب عباسی است. آثار الواسطی نقطه اوج اولین مکتب در هنر کتاب آرائی مسلمانان (مکتب بغداد) به شمار می اید. خوشنویسی این نسخه مقامات حریری را عبدالله صیرفی انجام داده است. الواسطی نقاش بزرگی بود، زیرا توانست از ترکیب خواص هنرهای ایرانی و مسیحی هنر تصویر سازی اسلامی را بنا نهد.

البطره (درباره دامپزشکی)، کلیله و دمنه، فی معرفه الخیال الهندسیه (هندسه و ریاضیات) و رسایل الخوان الصفا از دیگر کتاب های مصور شده در مکتب بغداد هستند. ابن بختیشوع نگارگر رسایل اخوان الصفا بوده است.

مقامه واژه ای است عربی و به معنی مجلس، شرح داستان، بیان سرگذشت و خطبه است. مقامه به نوشته ای گفته می شود که دارای نثر فنی و صنایع بدیع و همراه با اشعار و امثال باشد. مقامات حریری و مقامات بدیعی (اثر بدیع الزمان همدانی با 51 مقاله) در عربی و مقامات حمیدی در فارسی از نمونه های مهم مقامات به شمار می آیند. پیشینه این گونه داستان ها که دارای یک قهرمان و راوی خیالی است، به سده 4 هجری و بدیع الزمان همدانی برمی گردد و پس از وی ابوالقاسم حریری آن را ادامه و پرورش داد تا جائی که بر پیشکسوت خود نیز پیشی گرفت.

مقامات حریری به زبان عربی و تالیف ابومحمد قاسم بن علی بن عثمان حریری بصری ادیب و نویسنده نامی عراقی است، که به تقلید از مقامات بدیع الزمان همدانی نوشته شده و دارای 50

مقامه (داستان) است. این کتاب که به داستان اعمال و فعالیت های دو شخصیت خیالی به نام های حارث بن همام و ابوزید سروجی می پردازد، بلافاصله مورد توجه فراوان قرار گرفت و خوانندگان بسیاری پیدا کرد.

تصاویر کتاب مقامات حریری اثر یحیی بن محمود الواسطی است . آثار نقاشی الواسطی را نقطه اوج مکتب کتاب آرائی مسلمانان (مکتب بین المللی عباسی) می دانند. تصاویر کتاب مقامات حریری با دیدی رئالیستی و واقع گرایانه کشیده شده اند.

مولانا عبالله صیرفی تبریزی از خوشنویسان نامدار سده 8 هجری و شاگرد یاقوت مستعصمی و نیز سید حیدر گنده نویس بود. او که شاگرد یاقوت بود در انتقال مرکزیت خوشنویسی اسلامی به داخل ایران و سپس از طریق شاگردانش به کشور ترکیه نقش زیادی داشت. کتیبه های مسجد استاد و شاگرد در شهر تبریز به دست صیرفی و شاگردش نوشته شده و دلیل نام گذاری مسجد نیز همین است.

باید دانست که فتح بغداد و کشته شدن خلیفه عباسی به دست هولاکوخان مغول به فعالیت هنری مکتب بغداد پایان نداد، بلکه سبب شد که آثار این مکتب رنگ و بوئی دیگر بگیرد. 

 

اسرافیل درصور می دمد و خبر از برپائی قیامت می دهد نمونه ای معروف از نقاشی مکتب بغداد است. 

                                ادامه دارد....

معجزه قصه شب برای کودکان

  

نویسنده : مانی مهاجر

بچه که بودم پدرم برایم سگ ولگرد صادق هدایت را می‌خواند. البته همیشه آخر داستان را عوض می‌کرد و سگ صاحبش را پیدا می‌کرد و همه چیز به خوبی و خوشی به پایان می‌رسید و من با خیال راحت به استقبال شب می‌رفتم . قصه‌های شب، خاطرات مشترک بسیاری از ماست که کودکی‌مان پر از داستان‌ است؛ داستان‌هایی که پدران و مادران‌مان برایمان خوانده‌اند و ما را به دنیای عجیب و غریب قصه‌ها برده‌اند. اگر چه امروزه از آن قصه‌ها خاطرات دوری در ذهن ما باقی‌ست، ولی پژوهش‌ها نشان می‌دهند قصه‌های شب تاثیر فراوانی بر شخصیت ما گذاشته و امروز ما را ساخته‌اند.

برای بسیاری از والدین قصه‌های شب، سال‌های سال ضامن خواب کودکان بوده و چشمان بی‌قرار آن‌ها را برای دیدن رویاهای شبانه آماده کرده و فرصت استراحت بیشتری در اختیار والدین قرار داده است، ولی تحقیقات نشان می‌دهد این کمترین فایده قصه‌هاست و تاثیرات مثبت‌شان به این جا ختم نمی‌شوند.

تحقیقات نشان می‌دهند تفاوت‌های فاحش رفتاری بین کودکانی که به طور معمول شب را با قصه در تخت‌خواب به پایان می‌رسانند و دیگر کودکان وجود دارد. کودکان دسته اول مغز فعال‌تری نسبت به دسته دوم دارند.  ولی خوشبختانه این تفاوت‌های رفتاری دائمی نبوده و جبران‌پذیر هستند. در صورت افزودن یک تا دو ساعت مطالعه به برنامه کودکانی که فقر قصه دارند، پس از هشت هفته فعالیت مغزی این گروه به طور جدی بهبود خواهد یافت.

در آزمونی دیگر، معروف به Cognitive Test مشخص شد دانش‌آموزانی که در کودکی مادران‌شان برایشان کتاب قصه می‌خواندند و به آن‌ها الفبا و شمارش اعداد را آموزش می‌دادند در مدرسه موفق‌تر از دیگر کودکان بودند. همچنین سرعت یادگیری در این کودکان بالا رفته و کلمات با تلفظ مشابه مانند خوشگل و مشکل را راحت‌تر تشخیص می‌دادند. جالب این که در این آزمون کودکانی که روزانه سه ساعت یا بیشتر از آن را صرف تماشای تلویزیون می‌کردند، کمترین امتیاز را به دست آوردند.

ساخت لغت نامه شخصی 

همواره شنیده‌ایم که گفته‌اند: فلانی این قدر با بچه‌اش حرف زد که خیلی زود به حرف افتاد. اگر چه این جمله درست است و والدین سعی می‌کند با کودکان‌شان مکالمه داشته باشند تا از این طریق علاوه بر آشنا کردن کودکان با محیط اطراف، زبان را نیز به آن‌ها آموزش دهند، ولی قصه‌ها این وطیفه را به نحوه شایسته‌تری انجام می‌دهند.

تحقیقات نشان می‌دهد کتاب خواندن بیش از مکالمه روزانه به آموزش زبان کودک کمک می‌کند. چرا که کلماتی در قصه‌ها یافت می‌شود که به طور معمول در مکالمات روزانه از آن‌ها صحبت به میان نمی‌آید. مثلا در مکالمه روزمره ما کمتر درباره کانگورو یا پری دریایی صحبت می‌کنیم ولی کلماتی از این دست در قصه‌ها فراوان یافت می‌شوند.

یک دفعه دیگه 

یک دفعه دیگه یا یکی دیگه جمله‌ای است که همه پدر و مادرها در پایان کتاب داستان از کودکان‌شان شنیده‌اند و آن را پای ترفند کودک برای فرار از خواب گذاشته‌اند. اگر چه این واقعیت است که کودکان این حربه را برای بیشتر بیدار ماندن به کار می‌گیرند ولی ناخواسته تکرار یک قصه کمک شایانی به تقویت منطق کودک می‌کند. کنترل توالی داستان برای کودکان دشوار است، ولی با تکرار داستان آن‌ها قادر خواهند بود تا توالی اتفاقاتی که برای شنل قرمزی می‌افتد را تشخیص داده و از یک صفحه قبل به او خبر دهند که گرگ منتظر اوست. افزایش منطق کودکان در سال‌های بعد در فهم ریاضیات، موسیقی و نوشتن به کمک‌شان خواهد آمد.

افزایش آرامش 

بی‌شک یکی از مهم‌ترین تاثیرات قصه‌های شب افزایش آرامش کودکان است. قصه‌های شب به طور جدی استرس را در کودکان کاهش داده و احساس امنیت در آن‌ها به وجود می‌آورند. وقتی کودکان مثلا به دلیل تغییر محل سکونت یا ترس از ناشناخته‌ها دچار استرس هستند، بدن به طور طبیعی هورمون Cortisol ترشح می‌کند که تاثیر دوگانه دارد. دوز کم این هورمون به کودک در دفع استرس کمک می‌کند ولی افزایش آن روند آموزش را متوقف می‌کند. اگر چه هیچ مطالعه علمی مشخصی در تاثیر کتاب خواندن والدین بر هورمون Cortisol وجود ندارد ولی خواندن یک کتاب آشنا برای کودکان باعث ایجاد آرامش و کاهش سطح Cortisol در بدن کودک شده و در نهایت به روند آموزش وی کمک می‎کند. اضافه کردن نوازش، دادن پتو و بالش مورد علاقه یا حیوان خانگی می‌تواند به کاهش استرس کودکان دو چندان کمک کند.

در پایان لازم است این نکته را اضافه کنیم که گذراندن چنین اوقاتی با کودک به والدین نیز آرامش می‌بخشد و سطح استرس آن‌ها را نیز کاهش می‌دهد. پس بهتر است قصه‌های شب را جدی بگیریم و با خواندن کتاب مناسب برای کودکان آن‌ها را برای ورود به جامعه آماده کنیم.

  منبع : نشریات The Guardian و Parents

شاملو از یک انسان آرمانی سخن می‌گوید

گفتگو با حافظ موسوی شاعر  

ب 

یست ‌و یکم آذر زاد روز خالق پریا، دخترای ننه دریا، حسین‌قلی و....  است. شهرت اصلی شاملو به خاطر شعرهای اوست که شامل اشعار نو و برخی قالب‌های کهن نظیر قصیده و نیز ترانه‌های عامیانه‌ است. شاملو تحت تأثیر نیما یوشیج، به شعر نو روی آورد، اما برای اولین بار در شعر تا شکوفهٔ سرخ یک پیراهن که در سال ۱۳۲۹ با نام شعر سفید غفران منتشر شد. وزن را رها کرد و به‌ صورت پیشرو سبک جدیدی را در شعر معاصر فارسی گسترش داد. از این سبک به شعر سپید یا شعر منثور یا شعر شاملویی یاد کرده‌اند. بعضی از منتقدان ادبی او را تنها شاعر موفق در زمینه شعر منثور می‌دانند. شاملو علاوه بر شعر، کارهای تحقیق و ترجمه شناخته‌شده‌ای دارد. مجموعه کتاب کوچه او بزرگ‌ترین اثر پژوهشی در باب فرهنگ عامیانه مردم ایران است.

حافظ موسوی شاعر معتقد است، مسائل سیاسی، اجتماعی، فرهنگی در شعر شاملو نمود و بارز و روشنی داد و ا. بامداد هم همچون بسیاری از شاعران معاصر همچون نیما و اخوان ثالث تحولات اجتماعی را در شعرهایش به نمایش می‌گذاشت و حتی می‌توان شاملو را سیاسی‌ترین شاعر دوره‌ی معاصر نامید.

حافظ موسوی در گفت‌وگو با خبرنگار ایلنا اظهار داشت: شاملو بعداز کتاب اولش به‌صورت مداوم با تحولات سیاسی و اجتماعی عصر خودش پیش رفت و مضامینی مثل آزادی، خفقان و... در شعرهایش نمود پیدا می‌کند. حتی بعداز کودتای 28 مرداد شاملو مثل اخوان‌ ثالث به ورطه‌ی یاس و ناامیدی نمی‌افتد و همچنان با جادوی واژه‌ها به بیان حرف‌هایش ادامه‌ می‌دهد. می‌توان گفت شاملو بعداز کودتا هم هنوز به تجدید حیات جنش آزادی‌خواهانه‌ مردم چشم امید دارد و حتی بعداز دهه‌ی 40 که در شعرهایش مردم را مورد خطاب می‌دهد و به نوعی از رخوت و خمودگی آن‌ها گله می‌کند هم هنوز به بیدار کردن مردم امیدوار است. بعد از آغاز دوره‌ی مبارزات چریکی و ماجرای سیاهکل هم همچنان رویه‌ی نگاه به مسائل‌ اجتماعی-سیاسی جامعه را دنبال می‌کند و حتی برای بسیاری از مبارزان و اعدامی‌ها شعر می‌گوید و مرثیه‌سرایی می‌کند، البته اینجا هم مرثیه‌سرایی به معنای آه‌وناله نیست بلکه تلاشی ‌است برای راه‌اندختن دوباره‌ی انسان‌ها. تمام این‌ها یعنی نظام سیاسی -اجتماعی- فرهنگی که در ایران شکل گرفته بود بر شعر شاملو و خود شاعر تاثیر می‌گذاشت.

موسوی ادامه داد: استعاره‌ی مرکزی شعرهای شاملو انسان است، اما یک انسان آرمانی و ایده‌آل. شاملو در تمام عمر به دنبال چنین انسانی است و حتی در مجموعه شعر حدیث بی‌قراری ماهان از انسانی کمال‌گرا سخن می‌گوید و در ستایش دست‌ها انسان که توانایی ساختن و پرداختن دارند، شعر سروده است. شاید بتوان گفت شاملو به گونه‌ای خاص از ابرانسان نیچه اعتقاد دارد و در شعرهایش به دنبال یک انسان والا و قهرمان است، انسانی که به پلیدی‌ها تن در نمی‌دهد و حتی در برابر کائنات سر خم نمی‌کند. نقطه‌ی قوت کارهای او این است که فرم و ساختار شعرهایش آنقدر با این انسان آرمانی همخوانی دارد که گویی مابه‌ازای بیرونی این ابر انسان را یافته است.

او در رابطه با فعالیت‌های روزنامه‌نگای شاملو و تاثیر این فعالیت‌ها در نگاه و نگرش او به وضعیت سیاسی - اجتماعی زمان خودش و بازنمایی و نمود نگاهی سیاسی و اجتماعی در شعر، گفت: دوره‌ی روزنامه‌نگاری شاملو از مهمترین و تاثیرگذارترین دوره‌های زندگی شاملو بود. ویژگی خاص فعالیت‌های روزنامه‌نگاری شاملو این است که او فقط به اتفاقات و ماجراهای سیاسی اکتفا نمی‌کرد و خودش را درمعرض کارهای داستانی و ترجمه خوب قرار می‌داد و آن‌ها را به مردم معرفی می‌کرد. می‌توان گفت شاملو در کتاب هفته نوع خاصی از روزنامه‌نگاری را پایه‌ریزی کرد که به روزنامه‌نگاری ادبی منتج شد. درکل او در اغلب کارهایی که ورود می‌کرد با نبوغ خاص خودش راه‌گشایی می‌کرد و تاثیرگذار یود.

این شاعر همچنین درباره‌ی قرائت خاص شاملو از حافظ و در پاسخ به این سوال که تعبیر شاملو از شعر حافظ تعبیری عرفانی و الهام‌گونه بود یا زمینی و انسان‌گونه، گفت: شاملو نسخه‌ی خودش را از حافظ ارائه می‌کرد و نگاه متفاوتی به حافظ و شعرهایش داشت. درواقع از دید شاملو، حافظ فقط یک عارف و متشرع که عموما در ذهن مردم وجود دارد؛ نیست. در حقیقت شاملو چهره‌ی زمینی و انسان‌گونه‌ی حافظ را هم نمایان می‌کند و او را یک روشنفکر معترض معرفی می‌کند نه یک عارف گوشه‌نشین.

موسوی در پایان با اشاره به اینکه در شعرهای شاملو ادبیات بر شعر قدرت می‌گیرد، گفت: خطاب تمام شعرهای شاملو با مردم است. شاعر خودش را در جایگاهی می‌بیند که باید پاسخ درخواست جامعه برای سخن‌گفتن را بدهد و از آنجایی که در جست‌وجوی یک انسان آرمانی است لحن و قدرت شعرش هم لحنی مقتدرانه و قدرتمند است و طبیعی هم است که وقتی از یک ابرانسان حرف می‌زند؛ نمی‌تواند با آهنگی ضعیف و کم‌رمق صدایش را به گوش مردم برساند. 

منبع : گفتگو نیوز

یادی از رضا مرزبان استاد پیشین دانشکده علوم ارتباطات

جمع کثیری از شخصیت‌های سرشناس فرهنگی و سیاسی خارج از کشور در مراسم خاک سپاری رضا مازبان حضور داشتند.

خاک سپاری موقت پیکر رضا مرزبان روزنامه‌نگار، سندیکالیست و استاد پیشین دانشکده علوم ارتباطات اجتماعی تهران، سه هفته پس از درگذشت او با حضور بیش از ۳۰۰ نفر در گورستان پرلاشز پاریس برگزار شد. گورستان پرلاشز سال‌ها است که دیگر محلی برای دفن اجساد تازه ندارد. به این دلیل کسب اجازه و محل دفن در آن بسیار دشوار بود. اکنون نیز پیکر روزنامه‌نگار پیش‌کسوت ایرانی در گوری موقت نگهداری می‌شود تا ظرف ۶ هفته آینده با آماده شدن گور اصلی به آنجا منتقل شود. در همان زمان، اعضای کانون نویسندگان ایران  در تبعید همراه با خانواده مرزبان مراسم گرامی‌داشت او را در پاریس برگزار کردند. چهره‌های آشنا
بسیاری از حاضران مراسم خاکسپاری آقای مرزبان ، تنها ساکن فرانسه نبودند و از کشورهای دیگر نیز برای وداع واپسین با مردی که نزدیک به ۷۰ سال تاریخ مطبوعات ایران را در سینه داشت، به پاریس سفر کرده بودند. از میان شخصیت‌های فرهنگی و دانشگاهی ناصر پاکدامن، باقر مومنی، داریوش آشوری، محسن یلفانی، محمدرضا فشاهی، نعمت آزرم، سروش حبیبی، حسین دولت‌آبادی، رضا دقتی، محمد جلالی چیمه، بتول عزیزپور، حسن حسام، ناصر مهاجر و مهدی استعدادی شاد در میان حاضران بودند.
هدایت‌الله متین‌دفتری، بابک امیرخسروی، خسرو شاکری، علی کشتگر، میهن جزنی، مهدی سامع، ویدا حاجبی و بسیاری دیگر از چهره‌های سیاسی آشنا نیز در میان حاضران دیده می‌شدند.

اعضای خانواده و دوستان نزدیک رضا مرزبان ابتدا در بیمارستان محل نگهداری پیکر استاد در مراسم وداع آخر با او شرکت کردند. سپس پیکر آقای مرزبان به وسیله کاروان خودروهای حاضران تا ورودی گورستان پرلاشز بدرقه شد. در آنجا، حدود ۳۰۰ نفر دیگر خودروی حامل پیکر را تا محل خاکسپاری موقت مشایعت کردند. مراسم خاکسپاری با سخنان کوتاه محمد جلالی چیمه و نعمت آزرم آغاز شد. سپس حدود سه دقیقه یکی از آخرین مصاحبه‌های رضا مرزبان پخش شد و دختر بزرگ و نوه آقای مرزبان درباره او به فارسی و فرانسه به کوتاهی سخن گفتند. ایران دخت انصاری از سوی جامعه زنان ایرانی برای دموکراسی در پاریس فرازهایی از زندگی پرثمر رضا مرزبان را به عنوان روزنامه‌نگار، شاعر، پژوهش گر، سندیکالیست و کنشگر سیاسی مستقل برای حاضران توضیح داد.
حضور چهره‌های فرهنگی و سیاسی متنوع از طیف‌های فکری گوناگون، نشان می‌داد که آموزگار مشفق چندین نسل از روزنامه‌نگاران ایرانی و یکی از بنیادگذاران سندیکای نویسندگان و خبرنگاران ایران از اعتبار و محبوبیت زیادی در میان افراد و گروه‌هایی با سلیقه‌ها و گرایش‌های فکری متفاوت برخوردار بوده است.
علاوه بر حضور متنوع افراد، احزاب سیاسی و نهادهای مدنی متعددی نیز ضمن فرستادن نمایندگان خود به مراسم، با ارسال دسته گل، یاد استاد را گرامی داشتند.

رضا مرزبان، شامگاه شنبه ۷ دی ۹۲ در پاریس درگذشت. او هنگام مرگ ۸۵ سال داشت. رضا مرزبان که زاده مشهد بود، در دهه طوفانی ۱۳۲۰ با قصد تحصیل در دانشگاه به تهران رفت. در آغاز با روزنامه‌های وابسته به حزب توده ایران از جمله چلنگر، شهباز و به سوی آینده همکاری داشت. استاد پیشین دانشکده علوم ارتباطات اجتماعی پس از مدتی به دعوت دکتر مصطفی مصباح‌زاده، مدیر و صاحب امتیاز روزنامه کیهان، همکاری با این روزنامه را آغاز کرد. رضا مرزبان یکی از نخستین بنیادگذاران سندیکای نویسندگان و خبرنگاران ایران در دهه ۱۳۴۰ خورشیدی بود. اعضای سندیکا که تعدادشان در سال‌های آخر فعالیت به بیش از ۶۰۰ نفر رسیده بود، او را دوبار به دبیری سندیکا برگزیدند. آقای مرزبان در ایجاد کوی نویسندگان تهران با بیش از ۱۳۰ آپارتمان برای روزنامه‌نگاران نفشی تعیین‌کننده داشت. رضا مرزبان سال‌ها سردبیر روزنامه پیغام امروز بود که عصرها منتشر می‌شد. او هم زمان در دانشکده علوم ارتباطات اجتماعی با بهره‌گیری از تازه‌ترین شیوه‌های روزنامه‌نگاری غربی، به تربیت دانشجویان در حوزه گزارش‌نویسی و تنظیم خبر پرداخت. در نخستین سال های انتقال قدرت سیاسی از نظام پادشاهی به اسلامی، روزنامه پیغام امروز به سردبیری رضا مرزبان به یکی از رسانه‌های جدی در عرصه مقابله با استبداد مذهبی تبدیل شد. او یکی از نخستین روزنامه‌نگاران ایرانی بود که نسبت به طنین افکندن صدای پای فاشیسم در ایران بارها هشدار داد. در نتیجه همین افشاگری‌ها، مرتد و مهدورالدم اعلام شد و ناگزیز از ایران گریخت. رضا مرزبان ۳۵ سال از عمر ۸۵ ساله خود را در تبعید پاریس سپری کرد و از طریق فعالیت‌های فرهنگی و سیاسی مستقل به مبارزه با استبداد سیاسی و بی‌عدالتی اجتماعی ادامه داد. او که دیگر عضو هیچ حزب و سازمان سیاسی و ایدئولوژیکی نبود، در هر جمعی که برای اتحاد میان نیروهای سیاسی طرفدار دموکراسی و حقوق بشر تشکیل می‌شد، به عنوان ناظر و میهمان شرکت می‌کرد و مشوق پیوند میان ایرانیان بود. رضا مرزبان که در تهران به کانون نویسندگان ایران پیوسته بود، در خارج از کشور نیز عضو فعال کانون نویسندگان ایران در تبعید بود و به ویژه در دوران‌های بحرانی همواره مسئولیت رفع این بحران‌ها به وی سپرده می شد. براساس شنیده ها ،  رضا مرزبان به پسر ارشد خود (روزبه مرزبان) گفته بود که دوست دارد جسدش بر دوش اعضای کانون حمل شود. به همین دلیل مسئولیت تهیه مقدمات خاکسپاری و برگزاری مراسم بزرگداشت آتی آقای مرزبان را کانون به عهده گرفت.

آلیس مونرو برنده جایزه ادبیات نوبل 2013

آکادمی علوم سوئد روز پنج‌شنبه ،۱۰ اکتبر برابر ۱۸ مهر آلیس مونرو، نویسنده ۸۲ ساله کانادایی را به عنوان برنده جایزه نوبل ادبیات معرفی کرد. آکادمی نوبل در اطلاعیه خود از شیوه داستان‌سرایی عالی و با ظرافت او که بر وضوح و واقع‌گرایی روانی استوار است ستایش کرده و نوشت: شماری از منتقدان او را چخوف کانادا لقب می‌دهند. آلیس مونرو سیزدهمین زن در تاریخ است که تا کنون موفق به کسب جایزه نوبل ادبیات شده است. او همچنین نخستین کانادایی است که تا کنون این جایزه را کسب کرده است.

مونرو  نه فقط در کانادا بلکه در جهان شهرت زیادی دارد.  داستان زندگی این داستان‌نویسِ متولد آنتاریو در نوع خودش جالب است و بخش زیادی از آن هم به ونکوور مربوط می‌شود! آلیس در سال ۱۹۵۰ میلادی دانشجوی دانشگاه وسترن آنتاریو بود و در رشته ادبیات انگلیسی درس می‌خواند. اما ازدواج او با جیمز مونرو باعث شد که به ونکوور نقل مکان کند.  آلیس در ونکوور سه دختر به دنیا آورد که یکی از آنها تنها ۱۵ ساعت زنده ماند.
آلیس مونروی ۸۱ ساله اخیرا طی مصاحبه‌ای با روزنامه نشنال‌پست به صورت تلویحی اعلام کرد که احتمالا از نوشتن دست برخواهد داشت و بازنشسته خواهد شد. حالا این مساله باعث توجه مجدد کانادایی‌ها به او و داستان‌هایش در کانادا شده و خیلی‌ها دارند دوباره داستان‌های او را می‌خوانند.

جایزه نوبل ادبیات از سال ۱۹۰۱ از سوی آکادمی سوئد اهدا می‌شود، مهمترین جایزه در عرصه ادبیات به شمار می‌آید. مبلغ این جایزه ۸ میلیون کرون سوئد (حدود ۹۲۰ هزار یورو) است. سیستم گزینش نامزدهای جایزه نوبل طی این سال‌ها تغییر چندانی نکرده و همچنان به شدت متأثر از قوانین سنتی است.اعضای پنج نفره کمیته نوبل طبق رسم هر ساله از صدها شخصیت یا نهاد دعوت می‌کند تا نویسندگانی را که شایسته دریافت نوبل ادبیات هستند، پیشنهاد دهند. برندگان پیشین این جایزه مهم ادبی نیز می‌توانند پیشنهادات خود را به کمیته نوبل ارائه دهند. این کمیته پس از دریافت پیشنهادات فهرستی را تهیه می‌کند که در نهایت در جریان بررسی ‌در آکادمی سوئد به پنج نام تقلیل می‌یابد. جلسات کمیته نوبل به شدت محرمانه هستند و محتوای بحث‌ها و مذاکرات مطرح شده به بیرون درز نمی‌‌کند. هر کدام از ۱۸ عضو مادام‌العمر آکادمی سوئد در نهایت به بررسی آثار نامزدها می‌پردازند و گزارشی را تهیه می‌کنند. اوایل ماه اکتبر برنده نوبل بر اساس رأی اعضای آکادمی انتخاب می‌شود.مراسم اهدای جوایز نوبل روز ۱۰ دسامبر، در سالروز درگذشت آلفرد نوبل، شیمیدان سوئدی و مخترع دینامیت، در استکهلم، پایتخت سوئد برگزار می‌شود.بسیاری امسال پیشاپیش هاروکی موراکامی نویسنده شهیر ژاپنی، آلیس مونرو نویسنده کانادایی و سوتلانا آلکسیویچ، نویسنده اهل بلاروس را دارای بیشترین بخت برای دریافت نوبل ادبیات می‌دانستند. سال گذشته مو یان نویسنده چینی جایزه نوبل ادبیات را از آن خود کرد.

نامه آبراهام لینکلن به معلم پسرش

او باید بداند که همه مردم عادل و همه آنها صادق نیستند، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد. به او بگویید، به ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می شود. به او بیاموزید که در ازای هر دشمن، دوستی هم هست. می دانم که وقت می گیرد اما به او بیامورزید که اگر با کار و زحمت خویش یک دلار کاسبی کند بهتر از آن است که جایی روی زمین 5 دلار بیابد. به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد. از پیروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن بر حذر دارید. به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید. اگر می توانید به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید. به او بگویید تعمق کند. به پرندگان در حال پرواز در آسمان دقیق شود. به گلهای درون باغچه و زنبورها که در هوا پرواز می کنند دقیق شود. به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد. به پسرم یاد بدهید با ملایم ها، ملایم و با گردنکشها، گردنکش باشد. به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند. به پسرم یاد بدهید که همه حرفها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند. ارزشهای زندگی را به پسرم آموزش دهید. اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند. به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد. به او بیاموزید که  می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست. به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد. در کار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید اما از او یک نازپرورده نسازید. بگذارید که او شجاع باشد. به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد. توقع زیادی است اما ببینید که چه می توانید بکنید، پسرم کودک کم سن و سال خوبی است.

آبراهام لینکلن شانزدهمین رئیس جمهور آمریکا و اولین رئیس جمهور جمهوری خواه آمریکاست . صدور اعلامیه آزادی بردگان از جمله کارهای قابل ستایش او در تاریخ است .

متن اصلی این نامه را در اینجا مطالعه فرمائید .

پیرامون نمایش یک رویای خصوصی

دو نسل متفاوت از بازیگران ایرانی در خارج از ایران در یک نمایش هم‌بازی شده‌اند. در ادامه اجراهای نمایش یک رویای خصوصی در شهرهای مختلف، بهروز وثوقی بازیگر نام‌آشنای سینمای پیش از انقلاب، گلشیفته فراهانی بازیگر سینمای پس از انقلاب ایران و سوسن فرخ‌نیا هنرپیشه تئاتر و کارگردان در شهر بن آلمان به روی صحنه رفتند. نمایشنامه این نمایش نوشته ایرج جنتی عطایی ترانه‌سرا و نمایشنامه‌نویس ایرانی نامداراست.
موضوع نمایش به موضوع تبعید می‌پردازد. تبعیدشدگانی از دو نسل. یکی جاوید با بازی بهروز وثوقی که نقاش است و دیگری سارا با بازی گلشیفته فراهانی که نقش خواننده موسیقی زیرزمینی را بازی می‌کند.

گلشیفته فراهانی درباره موضوع این نمایش گفته است : صحبتی که از قبل درباره این تئاتر کردیم این بود که همیشه و به خصوص خارج از ایران تبعید به لحاظ سیاسی بررسی می‌شود ولی تبعید یک مسئله اجتماعی است. وقتی آدم وارد تبعید می‌شود دچار یک‌سری معضلات می‌شود که خیلی‌ها این مسئله را از یاد می‌برند. در این نمایش هم به معضلات اجتماعی تبعید پرداخته می‌شود.

گلشیفته فراهانی خود از جمله هنرمندانی است که پس از خروج از ایران پرکارتر از قبل به فعالیت هنری خود ادامه داده است .

گلشیفته فراهانی ادامه داد که :  اوایلی که از ایران بیرون آمدم وقفه خیلی بزرگی برایم به وجود آمد. شاید چندین سال طول بکشد که آدم بتواند این موضوع را هضم کند. وقتی آدم‌ها از ایران بیرون می‌آیند، حالت‌های مختلفی به‌وجود. یک‌سری دچار افسردگی می‌شوند، یک‌سری کارشان را ادامه می‌دهند، یک‌سری تغییر رشته می‌دهند. برای من هم خیلی سخت بود. نمی‌خواهم از سختی‌های ان بگویم. آدم فقط باید جایگاه خودش را در درون خودش تعیین کند. ما وقتی از ایران بیرون می‌آییم و به خصوص وقتی وارد تبعید می‌شویم، این‌طرف آب هم همه می‌خواهند به شکل یک قربانی به آدم نگاه کنند ولی حقیقت این است که ما قربانی نیستیم. اگر فکر بکنیم که ما همه سلحشوریم، ما همه داریم می‌جنگیم و از آن پوزیشن و وضعیت قربانی و شهیدنمایی دربیاییم، دنیا هم شروع می‌کند یک‌جور دیگر چرخیدن.

او درباره وضعیت خود پس از خروج از ایران ادامه می‌دهد:  من هم این دوره را داشتم، شاید سه سال، مثل خیلی‌های دیگر زمانی وحشتناکی را گذاراندم. این دوره به هر حال می‌گذرد، دو سال، سه سال، چهار سال، پنج سال، تا آدم با زبان، با فرهنگ آشنا می‌شود و جا می‌افتد. من همیشه می‌گویم عرض این راه خیلی کم است، آدم به سختی جلو می‌رود ولی طول آن بی‌نهایت است، برعکس ایران که عرض خیلی بزرگی وجود دارد و آدم احساس می‌کند طول وجود ندارد.

سوسن فرخ‌نیا در این نمایش نقش تینا همسر جاوید  را بازی می‌کند که در در تبعیدی ناخواسته روزگار می‌گذراند. سوسن فرخ‌نیا نیز از جمله هنرمندان تئاتر باسابقه خارج از ایران است. سوسن فرخ‌نیا معتقد است: فکر نمی‌کنم خودم را بازی می‌کنم ولی می‌توانم بگویم خانم‌های همسن و سال من که ایران را ترک کردند و ۳۰، ۴۰ سال است بیرون از ایران هستند، خارج از وطن در یک کشور غریب و مهمان بچه‌هایشان را بزرگ کردند، خانواده‌شان را راهبری کردند و کارشان را پیش بردند، فکر می‌کنم برای یک هنرپیشه که خودش این‌ها را زندگی کرده راحت‌تر است که نقشی این‌گونه را بازی کند. حتما از این حس‌ها و خاطراتی که طی این سال‌ها در ذهنم ثبت شده می‌توانم خیلی استفاده بکنم که این شخصیت را به نحو بهتری زنده بکنم.

در قسمت‌های موزیکال این نمایش گلشیفته فراهانی چند ترانه اجرا کرد. همچنین ترانه‌‌هایی پیش‌تر ضبط شده با صدای گلشیفته پخش شد.
اجرای نمایش یک رویای خصوصی حدود شش ماه پیش از لس‌آنجس آمریکا آغاز شد و بیست‌ودومین اجرای آن، ۶ مهر ۱۳۹۲ در شهر بن آلمان روی صحنه رفت.

گل يخ شعر نسل ها ، روايت مهدي اخوان لنگرودي از همكاري با کوروش يغمايي

مجادله شعري، بحث و بزن بزن هاي فكري با آن ظهرهاي دوشنبه كافه فيروز و رييس رييس گويان جلال آل احمد كه او هم وارد جمع تمام بچه هاي كافه فيروز مي شد. بحث ها، نظرها و خبرهاي روز كه نقطه ثقلش آن جا بود. سر شب همه يكديگر را در آنجا مي ديديم و شعرهايمان را براي هم مي خوانديم. بي آنكه حتي يك شب كسي غيبتي داشته باشد . هر كسي به شكلي سعي مي كرد در نوگرايي و تازه گرايي در ادبيات واقعي معاصر، از ديگري جلوتر بيافتد. حتي بودند كساني كه از روال و طرز شعر نيمايي پناه به قالب غزل بردند و غزل هاي زيبايي شان پهلو به شعرهاي خوب نو و معاصر مي زد. نمونه اش حسين منزوي با غزل هاي طرفه و تازه اش، كه هنوز هم چند بيتي از آن غزل ها در ذهنم هست كه مي گفت:

حماسه اي است كه مي آيد اين صدا از كيست

صداي كيست اگر اين صدا، صداي تو نيست 

 تو از معابد مشرق زمين عظيم تري

شكوه چشم تو و بهشت من تماشايي است 

كه در آن روز و روزگاران زمزمه دوستان شده بود و دل سوخته گاني چون اصغر واقدي، عمران صلاحي و علي باباچاهي كه شعرهاي شان زمزمه گر گوشه نشينان کافه فيروز بود. نمونه اش شروع شعر معروف باباچاهي است كه مي گويد:
من از آبشخور غوكان بد آواز مي آيم جهان در زير پاي ماست...     
يا اصغر واقدي: به ما اجازه ندادند كه شعر عاشقانه بگوييم.روزگار اين چنين مي گذشت و ما پير اين لحظه ها مي شديم كه برخورد در دانشگاه با كوروش يغمايي و هومان داريوش (برادر هژير داريوش كارگردان معروف سينماي ايران) كه هر سه در يك كلاس درس هاي جامعه شناسي را بلغور مي كرديم و هر كدام مان به زمزمه اي از هنر، دل خوش. هومان پيانو مي زد، كوروش گيتار، كه ناگهان سه تايي تصميم به ساختن شعري و آهنگي و ترانه اي گرفتيم. تابستان داغ بود. از پله هاي دانشگاه ملي سابق به سوي كلاس مي رفتم. به ناگهان چشم هاي سياه زغاليني را به ياد آوردم كه ستاره اشك ها از تاريكي مژه هايش مي پريد، يادآوري آن چشم ها مرا روي همان پله ها نشاند. براي خودم غريبي كردم. ترانه گل يخ در همان ثانيه ها و دقيقه هاي بسيار كوتاه تمام درونم را گرفته بود كه با اين بيت ها شروع شد. غم ميون دو تا چشمون قشنگت لونه كرده، شب تو موهاي سياهت خونه كرده، دو تا چشمون سياهت، مث شب هاي منه، چه بخونم؟ جوونيم رفته، صدام رفته ديگه گل يخ توي دلم، جوونه كرده... و آهنگ گل يخ با يك سال كاركردن مداوم به پايان رسيد. كوروش آهنگش را ساخته بود و دنبال خواننده مي گشت. گفتم عزيزم، خودت بخوان. اين شعر مال اين مردم است، درد مشتركي است كه همه ما را مي آزارد. اين مردم صدايي نمي خواهند كه فلك الافلاكي باشد. زمزمه دروني عشق را مي خواهند كه چونان آيينه اي رو در روي آنان باشد... اين شعر، تنهايي است كه با زهر تلخ مرگ قاطي شده است. روزگار ما اين شعر را مي خواهد. تصوير انساني در هزارتوهاي انزوا...  شعر گل يخ با آن صداي آرام بخش كوروش يغمايي سراغ آسمان ها را گرفت و هر ايراني آن را زمزمه كرد و هنوز سي و سه چهار سال كه از آن روزگار مي گذرد زير هر آسمان وقتي آهنگ گل يخ پخش مي شود، اگر در زير آن آسمان ايراني اي وجود داشته باشد، اين بغض، يا بهتر بگويم اين بن بست بزرگ آدمي را آواز مي دهد و غم سترگ انسان در تمامي وجودش شعله مي كشد... من اگر هنوز هم بخواهم به سراغش بروم، عشق، ستاره و تكه اي از آسمان آبي را با يادش به خانه مي برم، چرا كه با اين شعر و خواندن دوباره عشق، ستاره هاي آن چشم ها را به ياد مي آورم كه مثل باران مي باريد. چه ثانيه هايي كه دامنش پشتوانه عظيم عشق بود... ياد منوچهر آتشي بزرگ مي افتم در آن روزگاران دور، در آن فضاي مه گرفته كافه فيروز كه به آرامي گوشزد مي كرد: مهدي يك شاعر حتي يك شعر خوب داشته باشد كافي است تا هزاران شعر بد و متوسط ...  خلاصه شعر گل يخ شعر نسل ها شد. حتي نسل امروز با شنيدن آن به تمامي آن را زمزمه مي كنند، گويي ما همه در امروز متولد شده ايم و همه با يك زبان سخن مي گوييم.





بازیگری با دست خالی از جوایز ، اما دست پر از دستمزدهای نجومی

 

تو از پولت برای مصارف شخصی زندگی استفاده می کنی به این دلیل که در بیشتر طول زندگی به تو اجازه داده نمی شود طبیعی زندگی کنی ! جانی دپ

جان کریستوفر دپ در نهم ژوئن 1963 در ایالت کنتاکی آمریکا به دنیا آمد. او برای خود نام مستعار آقای بوگندو را برگزید که البته چندان با استقبال عمومی روبرو نشد . دپ دوران کودکی را در فلوریدا گذراند و در سن 15 سالگی به امید پیوستن به موسیقی راک، درس و مدرسه را رها کرد . همین زمان بود که پدر و مادرش از هم جدا شدند و او طعم زندگی در خانواده را از دست داد . او ابتدا به گروه کیذر ملحق شد اما نتوانست به رویاهائی که در سر داشت برسد. سپس در لوس آنجلس با نیکولاس کیج آشنا شد و همین آشنائی فتح بابی شد برای حضور او در عرصه های سینما ، او با پیشنهاد کیج ، در فیلم کابوس در خیابان الم در سال 1984 به نقش آفرینی در سینما روی آورد . پس از آن جانی دپ در سال 1987 با بازی در مجموعه تلوزیونی 21 جاده ترقی که از شبکه فوکس پخش می شد، کم کم در ذهن مخاطب جای گرفت ، اما در سال 1990 با بازی در فیلم ادوارد دست قیچی ساخته تیم بورتون موفق شد به آرزوی دیرینه اش جامه عمل بپوشاند و به شهرت برسد . پس از موفقیت این فیلم بود که جانی دپ تازه مسیر پیشرفت را در پیش گرفت و با چهره ها و شخصیت های متفاوتی موجب غافلگیری مخاطبان و منتقدان خود شد که از آن جمله می توان به فیلم های اد ود در سال 1994 اشاره کرد . او در سال 1997 در فیلم دانی براسکو و در نقش مامور براسکو یکی از ماموران اف بی آی در مقابل آل پاچینو بازی کرد . او در سال 1998 در فیلم ترس و نفرت در لاس وگاس مقابل دوربین تری گیلیام رفت و پس از آن در سال 1999 در فیلم علمی تخیلی و دلهره آور همسر فضانورد حضور یافت . او در سال 1999 اولین گزینه عوامل ساخت ماتریکس برای نقش نئو بود ، اما در آن زمان چندان مورد توجه گیشه نبود و هنوز اسم و رسمی به هم نزده بود و نمی توانست ضامن فروش فیلم شود. این امر باعث شد تا کیانو ریوز را جایگزین جانی دپ کنند. او در همان سال در همکاری دوباره ای با تیم بورتون در فیلم احمق خواب آلو  بازی فوق العاده ای از خود به نمایش گذاشت . جانی دپ در سال 2001 در فیلم از جهنم در نقش فرد آبرلین به روی پرده ها رفت . سال 2003 برای جانی دپ سال اوج موفقیت بود . او ابتدا در فیلم روزی روزگاری در مکزیک دیده شد و پس از آن بود که با بازی در فیلم دزدان دریائی کارائیب : نفرین مرجان سیاه سر و صدای زیادی در جهان به پا کرد و تبدیل به چهره ای شناخته شده و محبوب شد . او با ایفای نقش کاپیتان جک گنجشکه توانست هنر بازیگری اش را به رخ تمامی منتقدان بکشاند و نامزدی اسکار را از آن خود کند . نقش کاپیتان جک گنجشکه و ادوارد دست قیچی از پر طرفدارترین نقش های او در طول بازیگری اش تا به امروز است . سومین همکاری تیم بورتون و جانی دپ به فیلم چارلی و کارخانه شکلات سازی در سال 2005 باز می گردد . سوئنی تاد در سال 2007 ششمین فیلمی بود که بورتون و د را در کنار هم قرار داد . او پیش از آن در چارلی و کارخانه شکلات سازی ، عروس مردگان ، احمق خواب آلو ، ادوود و ادوارد دست قیچی مقابل دوربین تیم بورتون رفته بود . خود او درباره ادوارد دست قیچی عنوان کرده است که :

من عاشق ادوارد دست قیچی بودم چون هیچ چیز بدبینانه، خسته کننده و ناپاکی در مورد او وجود نداشت. به یاد دارم وقتی برای آخرین بار برای نقش ادوارد گریم می‌شدم، به خودم در آینه نگاه کردم و با خودم فکر کردم که من دارم با ادوارد خداحافظی می‌کنم و از این فکر ناراحت شدم. اما در واقع فکر می‌کنم همهٔ نقش‌هایم هنوز یک جوری وجود دارند.

جانی دپ بسیار مایل بود در فیلم عشق در سال های وبا به کارگردانی مایک نویل در نقش فلورنتینو آریزا بازی کند ، اما مایک تصمیم گرفته بود که در این فیلم از هیچ یک از بازیکنان مطرح هالیود استفاده نکند . همچنین پس از آن که براد پیت از پذیرش نقش مک کافری در فیلم قاعده بازی امتناع کرد ، باز هم جانی دپ علاقمند به حضور در این پروژه بود ، اما در نهایت راسل کرو این نقش را بر عهده گرفت . بازی در گنگستر آمریکائی در سال 2007 نیز یکی از علاقمندی های جانی دپ بوده است .

شایان ذکر است که جانی دپ تاکنون تنها به خاطر بازی در فیلم سوئنی تاد در سال 2008 برنده جایزه گلدن گلوپ شده است و در بقیه موارد صرفا نامزد جایزه ها بوده است ، اما دستمزد عجیب او در قسمت اول دزدان دریائی کارائیب 10 میلیون دلار بوده است .

جانی دپ یکی از محبوب ترین بازیگران نزد مردم است . از نکات جالب در خصوص این محبوبیت به ماجرای پدر و مادر دختر 17 ساله ای برمی گردد که جانی دپ بازیگر مورد علاقه او بود . دختر بیش از 5 ماه در کما بود و آن ها از جانی دپ می خواهن که پیامی برای دخترشان ضبط کند و پدر و مادر مایوس آن پیام را هر روز برای دخترک پخش می کنند به این امید که به هوش بیاید . جانی دپ هم با کمال میل حاضر به انجام هر کاری می شود تا بتواند به این خانواده کمک کند . همچمنین وقتی که دختر جانی دپ در بخش کودکان بیمارستان بستری بود ، با اغلب کودکان آن بخش ارتباط عاطفی عمیقی ایجاد کرد و متوجه شد آن ها از نقش او به عنوان جک گنجشکه در فیلم دزدان دریائی کارائیب خیلی لذت بردند ، جانی دپ آخرین باری که برای ترخیص دخترش به آن بیمارستان رفت ، ترتیب جشنی با حضور همه کودکان آن بخش داد و خود نیز با لباس جک گنجشکه در بیمارستان ظاهر شد و در آن جشن شرکت کرد .

مصاحبه ای با پوران فرخ زاد درباره فریدون فرخ زاد

خیلی وقت بود که دوست داشتم با پوران فرخ‌زاد بنشینم و او از فریدون برایم بگوید. دوست داشتم اما نمی‌دانستم چگونه از او بخواهم، می‌ترسیدم! می‌ترسیدم تا مبادا حرفی بزنم یا سوالی بپرسم که تن‌اش را بلرزانم نگران بودم که نکند در نهایت صحبت‌ها کشیده شود به آن مرگ دل خراشی که به‌یاد آوردنش هر انسانی را منقلب می‌کند. روزی که روبروی پوران فرخ‌زاد نشستم تا برایم از فریدون بگوید با این‌که یک دنیا سوال داشتم گفتم خانم فرخ‌زاد من نه سوالی طرح کرده‌ام و نه به شما می‌گویم از چه بگویید فقط دوست دارم از فریدون بگویید، فریدونی که از بچگی دوستش داشتم، اما آن‌زمان نمی‌دانستم چرا دوستش دارم، کمی که بزرگتر شدم احساس کردم او یک شخصیت خاصی دارد که از جنس هیچ کس نیست، به نظرم شخصیت‌اش پیچیده می‌آمد و در عین حال شفاف. آن روزها، آن شب‌ها که فریدون فرخ‌زاد شادی به خانه‌هامان می‌آورد از نگاهش، لبخندش حتی قهقهه‌هاش می‌شد فهمید از درون رنج می‌برد، می‌خواستم بدانم دردهاش از چه جنس بود... گاه فکر می‌کنم فریدون فرخ‌زاد متعلق به این عصر نبود، انگار خیلی زود به‌دنیا آمده بود. خیلی زود! و پوران چه مهربانانه من‌را پذیرفت و صمیمانه برایم از فریدون گفت. گفت و لبخند تلخ روی لبانش نشست، گفت و بغض‌هاش را در گلو خفه کرد، گفت و گریست :

فریدون عُقده‌ی مادری داشت، دنبال یک زنی می‌گشت که آن مادر را برایش تداعی کند. ببینید مامان ِما خیلی مامان بود ولی مامان نبود، چون عمق را درک نمی‌کرد. گاهی فریدون می‌آمد سرش را روی زانوی من می‌گذاشت و می‌گفت: تو بیشتر حسّ مادری را به من می‌فهمانی تا مامان، مامان یک حالت بچه‌گانه داشت بنابراین فریدون برای زن ایده آلش دنبال یک زن دیگری می گشت. همین‌جا من هم ‌به صحبت‌های شما نکته‌ای اضافه کنم، اتفاقآ زمانی، یک سوالی از هنرمندان (مرد) پرسیده بودند که یکی‌شان هم زنده یاد فرخ‌زاد بود، از هر کدام پرسیده بودند، که در چه لحظه‌ای فکر می کنید زن‌تان را بیشتر از همیشه دوست دارید؟ و فرخزاد گفته بود: وقتی که وارد خانه شوم و ببینم نشسته و دارد دکمه‌های لباسم را می‌دوزد. همان مادر!

نکته همین‌جا است! برای من سوال بود که فریدون فرخزادی که برای زن ارزش زیادی قائل بود چرا این پاسخ را داد؟ و حالا پاسخ‌ام را گرفتم.

ارزش قائل بود ولی از زن‌های ماتیک مالیده‌ای که صورت‌شان را هفت رنگ می‌کردند متنفر بود. آن زن رویایی درون را دوست داشت که پیدا نمی‌شد. موقعی که فریدون این‌جا به اوج رسید شما نمی‌دانید چه خبر بود، باور کن شب‌ها که بعد از اجرای برنامه به خانه برمی‌گشت، خانه‌اش آپارتمانی در یک مجتمع واقع در امیرآباد بود که حدود شانزده پله داشت، دخترها می‌آمدند و روی پله‌ها می‌نشستند و وقتی فریدون آن صحنه‌را می‌دید با همه‌شان دعوا می‌کرد که خجالت بکشید بروید خانه‌هاتان، شرم کنید.

این تیپی بود، اصلآ تیپ آن‌که دنبال زن‌ها بدود و قربان صدقه‌شان برود نبود. به زن احترام می‌گذاشت به‌خاطر آن زن درونش، آن عنصر مادینه‌ی درونش را دوست داشت، مقدس دوست داشت، تمیز، پاک، نجیب. خودش به من می‌گفت که وقتی رفت آلمان به این دلیل با آنیا آشنا شد که حداقل پانزده سال از خودش بزرگ‌تر بود.

آنیا هم زشت بود و هم ساده بود، یعنی زنی نبود که به صورتش رنگ بزند یا لباس‌های عجیب غریب بپوشد. این دو با هم در یک ماجراهایی عاشق و معشوق شدند و روزی خبر داد به مادرم که من زن گرفته‌ام. گوینده رادیو اتریش بود، زن با فرهنگی بود کتاب‌خوان بود، می‌توانست باهاش حرف بزند و وقتی آنیا نتوانست محیط ایران را تحمل کند، فریدون خیلی معاشرتی بود، همیشه شب‌ها بیست، بیست و پنج نفر آوازه خوان و نوازنده و شاعر و... در خانه‌ی فریدون جمع می‌شدند و این زن نتوانست طاقت بیاورد و برگشت آلمان. فریدون خیلی مریض شد، افسرد‌گی گرفت، بارها به آلمان رفت تا با آنیا آشتی کند و برگردد اما نمی‌شد. اگر رفت با ترانه ازدواج کرد شاید انعکاس آن بغض درونی‌اش بود. دلیل ازدواج فریدون با این دختر در واقع مادر این دختر بود که به شدت عاشق فریدون شده بود و هیچ‌کس حتی خود فریدون هم نمی‌دانست و بعد از این ازدواج موضوع آشکار شد و فریدون اصلآ تحمل نداشت، تحمل آن زن را نداشت و خیلی زود ماجرا سر همین موضوع به‌هم خورد وگرنه دختر، بسیار دختر خوبی بود، دختر پاک ِزیبای نجیب خانمی که خیلی دوست داشتنی بود. به هرحال این‌هم به ناکامی گرائید و فریدون دو مرتبه لطمه روحی خورد. فریدون زمانی که به ایران آمد شاید من مسبب رفتن او به این شیوه شدم. چون من در رادیو کار می‌کردم و می‌دانید که رادیو مرکز رفت و آمد همه‌ی بزرگان ادب و هنر و... بود و وقتی او دو، سه بار به رادیو آمد جذب شد.

برای شومن بودن دوره دیده بود؟

خب آن‌جا کار کرده بود، در تلویزیون آلمان ظاهر شده بود. اولآ آن زمان اشمیت صدر اعظم آلمان بود و بسیار فریدون را دوست داشت، عکس‌هایی با اشمیت و همسر اشمیت داشت. نخستین کتاب شعر فریدون که به زبان آلمانی بود برنده جایزه صلح شد و رفت بین کتاب‌های برگزیده‌. فریدون وقتی به ایران آمد در آلمان معروف بود، هم شعر گفته بود و هم خوانده بود.آن‌زمان در رادیو، بزرگان موسیقی با ورود خواننده‌های پاپ به رادیو و تلویزیون مخالفت می‌کردند ، از طرفی ما شاهد بودیم بسیاری از این خواننده‌هایی که الآن در لس آنجلس هستند و هیچ کدام هم یادی از فریدون فرخزاد نمی‌کنند این‌ها را فریدون فرخ‌زاد معرفی کرد و زیر پر و بال‌شان را گرفت. 

از کجا !؟ از کجا؟

فریدون یک آدم بسیار سمج و مقاومی بود، یعنی از هیچ چیزی نمی‌ترسید و اتفاقآ مخالفت‌ها او را شارژ می‌کرد چون واقعآ یک گروهی دیوانه‌وار دوستش داشتند و یک گروهی دیوانه‌وار با او دشمنی می‌کردند و برای او کارشکنی می‌کردند. فیلمی ساخته بود و شب اول که فیلم به نمایش درآمد او را هو کردند. خیلی علاقه داشتند فریدون را خرد کنند، بشکنند ولی او ایستاد حتی چندین بار پیش قطبی برایش توطئه ساختند که منجر به اخراج او از رادیو و تلویزیون شد.

چه زمانی؟

تمام این ماجراها از دهه‌ی چهل تا پیش از انقلاب ادامه داشت. مرتب اخراج می‌شد مجددآ می‌آمدند دنبالش، چون دوستدارانش قطبی را در تلویزیون بیچاره می‌کردند. فریدون یک نوآور بود، یک آدم کهنه‌گرا نبود. خودش شعر می‌گفت، آهنگ می‌ساخت، ترجمه می‌کرد.

یکی از زیباترین کارهاش این بود که می‌رفت خواننده‌ها و یا آدم‌های نامدار پیر از کار افتاده را می‌آورد و دومرتبه زنده‌شان می‌کرد. یک شبی هم چند تا رفتگر را به شوی تلویزیونی آورد و از آن به بعد رفتگرها او راخیلی دوست داشتند. چه کسی رفتگر را در شوی تلویزیونی می‌آورد!؟ یا مهربانی‌اش با بچه‌ها، همیشه حسرت داشتن بچه در دلش بود. زمانی‌که بچه‌ها را بغل می‌کرد من آن غم‌اش را می‌خواندم چون هرگز آن بچه‌ای را که می‌خواست، نداشت.

یک بچه از آنیا به‌دنیا آمد و چون آنیا سن‌اش بالا بود موقع زایش به مغز این بچه صدمه وارد شده بود و بیمار بود، خیلی هم بامزه بود تا پنج، شش سالگی ایران بود. من ده‌تا آلبوم دارم پر از عکس‌هایی که فریدون در پارک‌ها با بچه‌ها انداخته بود، بچه‌ها را بغل کرده، حسرت بچه همیشه در دلش بود. فریدون دائم گریه می‌کرد. عین فروغ دو شخصیتی بود. وقتی روی سن بود شاداب، زنده، بگو بخند و وقتی پایین بود غمگین. اصلآ عصبی بود یعنی آن فریدونی که تو روی سن می‌دیدی یک فریدون دیگری بود، غیر از آن فریدونی بود که در خانه بود.

می‌خواهم برای‌مان از همان فریدونی بگویید که در خانه بود.

خیلی وسواسی بود، خیلی تمیز بود، خیلی اهل معاشرت بود هرچه پول داشت دوست داشت خرج مردم کند دوست داشت شب میز بچیند و ده‌ها نفر غریبه را هم بیاورد و سر شام با آن‌ها حرف بزند، شاید کشف‌شان می‌کرد نمی‌دانم، و با آن‌ها بگوید و بخندد و آخر شب تنها به بستر برود و گریه کند.

متاسفانه در لس آنجلس دو گروه زندگی می‌کنند، یک گروه آدم‌های آکادمیک هستند و یک گروه آدم‌های بد و شایعه ‌سازند، آدم‌هایی که رفتارشان آزار دهنده است.

فریدون از لس‌آنجلس اصلآ خوشش نیامد. متنی‌را که در باره‌ی لس‌آنجلس پشت کتابش نوشته الآن برایت بخوانم تا بعد بگویم که چی شد. پشت آخرین کتابش که مجموعه شعر است به اسم درنهایت جمله آغاز است عشق نوشته:

خجالت می‌کشم که چاپ اول کتاب‌ام در لس‌آنجلس منتشر می‌شود. این‌جا شهر نیست، جنگل است، شوره‌زار است، کویر است، مرداب است و بوی تعفن آن جهان‌را پر کرده است. شاید کتاب من نسیم معطری باشد به مشام‌های خسته از خیانت و جنایت.

در لس‌آنجلس وقتی که خبر بردن این بچه‌ها پخش شد و به دنبال آن یک اعانه‌ای توسط فریدون برای‌شان جمع شد که واقعآ جان داده بود برای این‌که این پول جمع بشود، عده‌ای شایعه کردند که فریدون همه این پول‌ها را دزدیده و خورده. او بعد شکایت کرد و دادگاهی ترتیب داده شد و تمام مدارک جزء به جزء به آن دادگاه ارائه شد، دادگاه فریدون را تبرئه کرد و بعد از آن فریدون اصلآ نخواست در لس‌آنجلس بماند و گفت من دیگر تحمل این موجودات شریر و رباطی را ندارم و مجددآ برگشت آلمان.

هیچ‌کس فریدون را نشناخت. خیلی حرف‌ها در باره‌اش ساختند، گفتند همجنس‌باز است، همجنس‌باز نبود، معاشرتی بود. همجنس‌باز به چه معنی؟ یعنی به معنی ِ جنسی؟ هرگز چنین نبود! ولی به معنی ِ روحی، شاید. مردها را از این جهت ترجیح می‌داد چون مردها به او آویزان نمی‌شدند مثل زن‌هایی که می‌خواستند زنش بشوند و یا با او رابطه‌ی نزدیک داشته باشند.

من الآن کلی نامه‌های عاشقانه زن‌ها را دارم که به فریدون نوشتند خیلی‌هاشان هم به نام‌اند و اگر نام ببرم شما هم می‌شناسیدشان و نمی‌توانم بگویم، یعنی فریدون را ول نمی‌کردند، بیشتر هرزه بودند و او هرزه‌گی را دوست نداشت.

اگر با یک مرد می‌نشست، حرف می‌زد دست کم این مسائل نبود و مهر می‌ورزید، صمیمانه هم را دوست داشت.

ببین درک خانواده‌ی من اصولآ برای مردم خیلی سخته، خیلی سخته که باور کنند یک کسی خودش است، سخته که باور کنند یک کسی دارد راست می‌گوید سخته باور کنند که یک کسی می‌تواند یک برگ درخت را به اندازه‌ی یک مرد یا یک زن دوست داشته باشد یا یک حیوان را.

فریدون سه‌تا سگ داشت می‌مرد برای این‌ها یعنی تا این حد دوست‌شان داشت. به من از اروپا زنگ می‌زد آدرس می‌داد و می‌گفت پوران برو به این نشانی‌ها ببین این‌ها وضع‌شان چطور است؟ من الآن کار کردم پول دارم.

پول می‌فرستاد برای مدرسه‌های جنوب شهر، سه مدرسه بودند شب عید لباس بچه‌ها را می‌خرید، بچه‌های مریض را به بیمارستان می‌برد. عاشق زندگی بود عاشق هیجان بود عاشق ساختن بود.

خب ناسزا هم می‌گفت گاهی هم عصبی می‌شد بد خلق هم می‌شد طبیعی هم هست، هیچ آدمی نیست که یکسان باشد.

به‌نظر من فریدون یک پدیده بود. من عاشقانه دوستش داشتم، همیشه فکر می‌کردم یک بخش از وجودم است.
وقتی آن فاجعه اتفاق افتاد، که هنوز هم من باور نمی‌کنم، هنوز هم منتظرم زنگ بزند و بگوید:

سلام عزیزم حالت خوبه؟ پول داری؟ من کار کردم پول دارم‌ها ،  برات بفرستم؟ غصه نخوری‌ها

یکی از آخرین حرف‌هاش به من این بود: می‌دانم کار نمی‌کنی، می‌دانم بی‌پولی، دوست داری یک مغازه کتاب‌فروشی داشته باشی؟ گفتم آره آرزومه خیلی دوست دارم. گفت فکر می‌کنی با چقدر پول می‌شود؟ گفتم می‌شود یک کاریش کرد به هرحال، می‌شود سرقفلی داد.

کمی فکر کرد و گفت بگذار یک برنامه هست من انجام بدهم ولی ازت یک سوال دارم گفتم چی؟ گفت اگر کتاب‌فروشی را باز کنی من بیام تهران، می‌توانم بعد از ظهرها بیام آن‌جا روزی یک ساعت بنشینم و آدم‌ها را ببینم و با آن‌ها حرف بزنم؟

گفتم فریدون جان الآن تو این شرایط نه، صبر کن امیدوارم به آن‌روز برسیم. گفت باشه من کار کنم این پول را برایت می‌فرستم.

البته نتوانست بفرستد و نشد ولی دوست داشت این کار را بکند. هر وقت یادم می‌افتدمی‌خواهم خفه شوم.
چه آرزوها داشت، عاشق خانه‌اش بود. وقتی می‌رفت استرالیا هواپیمای استرالیا از روی تهران رد می‌شد. یک کارت برای من داده بود همه‌اش اشک بود، برخی جملاتش را نمی‌توانستم بخوانم. در آن نوشته بود:

پوران جان وقتی رسیدم آسمان تهران، می‌خواستم پنجره را باز کنم و خودم را از بالا بندازم پایین، روی خونه‌مون روی مامان روی تو روی ایران روی همه چیز توی خونه‌م، پیش خانواده‌ام. هیچ‌وقت یادم نمی‌رود هیچ‌وقت...
و آن فاجعه، آن سرنوشت شوم، آن...

اگر چه آدم‌ها همیشه دوست دارد همه چیز را توجیه کنند. گاهی پیش خودم فکر می‌کنم همان‌جور که فروغ زکاتش را داد فریدون هم داد، با مرگش. حتی گاهی فکر می‌کنم قاتل‌هاش به او خدمت کردند چون آن‌ها قاتل‌اند همیشه قاتل می‌مانند ولی فریدون وارد تاریخ شد، و همیشه می‌ماند، همیشه...

مصاحبه از : ش . ک

روز عشق

سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد

و آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

روز عشق غربی ، ولنتاین و روز عشق ایران باستان ، سپندارمذگان به فاصله ی چهار روز از هم قرار دارند . ۲۵ بهمن ماه ، ولنتاین را به عشقمان تبریک بگوییم یا ۲۹ بهمن ماه سپندارمذگان را؟

مرغ همسایه دوباره هیبت غاز به خود گرفته است .

چند سالی است که ۲۵ بهمن یا۱۴ فوریه روز ولنتاین و خرید گل و عروسک ، شکلات و … در کشورمان باب شده است . اکثر جوان ها بدون اطلاع از اینکه اصلا این ولنتاین خوردنی یا پوشیدنی است، فقط می دانند که در این روز باید برای کسانی که دوست دارند هدیه بخرند،

ولنتاین چیست ؟

در قرن سوم میلادی که مطابق می شود با اوایل امپراطوری ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده است به نام کلودیوس دوم . کلودیوس ، عقاید عجیبی داشت، از جمله اینکه سربازی خوب خواهد جنگید که مجرد باشد، از این رو  ازدواج را برای سربازان امپراطوری روم قدغن می کند. کلودیوس به قدری بی رحم و فرمانش به اندازه ای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان نداشت. اما کشیشی به نام والنتیوس معروف به ولنتاین، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می کرد. کلودیوس دوم از این جریان خبر دار می شود و دستور می دهد که ولنتاین را به زندان بیاندازند. سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق با قلبی عاشق اعدام می شود. بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق می دانند و از آن زمان نهاد و سمبلی می شود برای عشق.

اما متاسفانه و با کمال تعجب، ایرانیان ِ امروز، با بیش از چهارهزارو پانصد سال تمدن، برگزاری جشن ها و مناسبت های بیگانه را نشانه ی تمدن و فخر می دانند! همه اسم ولنتاین را شنیده اند و مراسم آن را مانند سایر بیگانگان به جا می آورند، ولی تا به حال اسم سپندارمذگان به گوششان هم نخورده است .

سپندارمذگان چیست؟

در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، که از بیست قرن پیش از میلاد، یعنی حدودا دو هزار سال پیش از تولد ولنتاین، میان آریائیان روزی موسوم به روز عشق (سپندارمذگان یا اسفندارمذگان) بوده است. این روز در تقویم زرتشتی مصادف است با پنجم اسفند ماه و در تقویم جدید ایرانی، که شش ماه اول سال سی و یک روز حساب میشود، شش روز به جلو آمده و دقیقا مصادف میشود با ۲۹ بهمن، یعنی چهار روز پس از روز ولنتاین فرنگی. زرتشیان جشن سپندارمذ (سپندارمذگان – روز زن و روز زمین) را هرساله در پنجم اسفند ماه برگزار میکنند . در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می‌‌کردند و علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. به‌عنوان مثال روز اول روز اهورامزدا، روز دوم، روز بهمن ،سلامت، اندیشه که نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی بهترین راستی و پاکی که باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی شاهی و فرمانروایی آرمانی که خاص خداوند است و روز پنجم سپندارمذ بوده است.

سپندارمذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می‌‌ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می‌‌نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می‌‌دهد. به همین دلیل در فرهنگ ایران باستان سپندارمذ را به‌عنوان نماد عشق می‌‌پنداشتند. پسوند گان هم به معنی جشن است، و در نتیجه سپندارمذگان به معنی جشن سپندارمذ (جشن روز زن و زمین) است.

در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی می‌‌شده است که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن می‌‌شد، جشنی ترتیب می‌‌دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلاً شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت که در ماه مهر، مهرگان لقب می‌‌گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندارمذ یا اسفندارمذ نام داشت که  در ماه دوازدهم سال که آن هم اسفندارمذ نام داشت، جشنی با همین عنوان می‌‌گرفتند.

سپندارمذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می‌‌کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می‌‌دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می‌‌کردند. جشن سپندارمذگان یا اسفندگان، روز گرامی داشت زنان در ایران باستان بوده است.

در باور ایرانى مرد داراى قدرت مردانگى و تفکر و خردورزى بیشترى است، در برابر آن زن نیز داراى مهر ورزى، عشق پاک، پاکدامنى و از خودگذشتگى فراوان ترى است که هر یک از این دو به تنهایى راه به جایى نبرده و حتى روند پویایى گیتى را هم به ایستایى مى کشانند. اگر مردان بدنه هواپیماى خوشبختى اند، زنان موتور آن اند که پیکره بى موتور و موتور بى بدنه هیچ کدام به تنهایى به اوج سعادت نمى رسند بلکه ذره اى حرکت و جنبش هم برایشان ناممکن است. اشوزرتشت خوشبختى بشر را وابسته به میزان دانش و خرد انسان مى داند نه جنسیت و قومیت و رنگ و نژاد و از دیدگاه وى همه انسان ها _ همه زنان و مردان _ داراى حقوق برابرند. او دختران را در گزینش همسر آزاد شمرده و عشق پاک و دانش نیک را دو معیار اصلى مى داند و خوشبختى همسران جوان را در زندگى زناشویى در این مى داند که هر یک بکوشند تا در راستى از دیگرى پیشى جویند. ملت ایران از جمله ملت هایی است که زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به مناسبت های گوناگون جشن می‌‌گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می‌‌گذرانده اند. این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگی، خلق و خوی، فلسفه حیات و کلاً جهان‌بینی ایرانیان باستان است.

به نام مادر ، تولدی دیگر پوران فرخ زاد 80 ساله شد .

خانم جان، سلام باید شخصا برایتان بنویسم. شما که مادرید، شما که صبورید، شما که هنرشناس و هنرمندید، شما که شمع محفل دوشنبه‌ها هستید و ما همه گرد شما پروانه. شما که خواهر بزرگ فروغ فرخزاد و بازمانده خانواده‌ای هنرمندید. شما که پوران ‌اید، بدون هیچ تفاخری، با یک دنیا محبت مادرانه.
نکته‌ای که پیرامون حیات هنری و ادبی شما در طول سالیان سال وجود داشته این بوده است که شما تنها خودتان نبوده‌اید، یک خانواده را باید در رفتار و زندگی شما رصد کرد. شمایی که هر روز در خانه‌ای که حوالی میدان مادر است مادری می‌کنید برای ادبیات و صبورانه روی آن کاناپه قرمزرنگ که کنار میز کارتان است می‌نشینید و در لابه‌لای کارهای پژوهشی و ادبی روزانه‌تان، پذیرای میهمانان خانواده فرخزاد هستید و صبورانه به درد دل‌ها و آرزوهایشان گوش می‌دهید، با متانت به سوالات بی شمار و تکراری‌شان جواب می‌دهید و نگران تک‌تک آنهایید. با همان لحن دلسوز مادرانه، پرس‌و‌جو می‌کنید که روزگارشان چه طور است، دلشان، عشقشان، امیدشان روبه‌ راه است؟ کارو بارشان چه طور است و احیانا در این وانفسا چرخ زندگی‌شان می‌چرخد! این ها را می‌پرسید و دلتان به درد می‌آید و غصه تک‌تک‌شان را می‌خورید، از این دست مادرانگی‌ها بسیار در خانه شما دیده‌ام. روحیه شما اما درخصوص ادبیات کاملا متفاوت است، دیگر خبری از لحن مشفقانه‌تان هنگام دلداری دادن‌ها نیست. کاملا جدی هستید و اگر یکی از اطرافیان در جلسات ماهانه، شعری متوسط یا مقاله‌ای بی‌پایه ارایه کند، اولین کسی که معترض می‌شود شمایید. این روحیه‌تان را بسیار دوست دارم. هرکسی که برای بار اول شما را می‌بیند و گمان می‌کند با شخصیتی حقوقی به نام خواهر فروغ فرخزاد برخورد دارد، پس از پایان دیدار معترف می‌شود که وجه حقیقی شخصیت شما آن قدر جذاب و دانا و ‌برانگیزاننده است که جز به احترام مقابل آن ایستادن و کلاه از سر برگرفتن روا نیست و نخواهد بود.
تالیفات و ترجمه‌های شما در حوزه‌های ادبیات، اسطوره و زنان به بیش از 30 کتاب می‌رسد و البته چندین کتاب منتشر نشده. دو اثر خواندنی‌تان در حوزه نشان زن در زندگی و شعر شاملو و سهراب یعنی کتاب‌های مسیح مادر و زن شبانه موعود را بسیار خلاقانه و بکر می‌دانم. البته نباید از کتاب مهم مهره مهر که پژوهشی درباره میتراییسم در ایران است گذشت آن هم اثری محققانه است و البته خواندنی. یکی از آخرین بارهایی که خدمتتان رسیدم دیوان حزین لاهیجی کنار دستتان بود و داشتید شعرهای نویافته منسوب به او را سامان می‌دادید، کاش فرصت شود و زودتر آثار معطل‌مانده‌تان مجوز نشر بگیرد. به هر صورت بازتاب زندگی شماست و مسلما چون دیگر آثارتان قابل ارجاع و تاثیرگذار.
روزی از شما پرسیدم اولین کتاب‌تان چه سالی منتشر شد، شما پاسخ دادید: سال 55! آن زمان مجموعه داستان عاشقانه‌های دنیا را ترجمه کرده بودم. بعد هم نشر مروارید آمد و شعرهای من را گرفت و برد و به نام خوشبختی در خوردن سیب‌های سرخ است چاپ کرد. و پرسیدم چرا تا آن زمان اثری منتشر نکرده بودید، گفتید: شعرهای من در مجله فردوسی چاپ می‌شد، اما خود من چندان اعتقادی به آن شعرها نداشتم از همین‌رو کتابشان نمی‌کردم. فروغ نامی در شعر برآورده بود و من ابا داشتم که بخواهم در حوزه فعالیت او قدم بردارم. البته هستند کسانی که بی‌انصافی می‌کنند و هنوز می‌گویند، من از نام فروغ استفاده کردم در حالی‌که حیطه کارهای ما با هم کاملا متفاوت است یعنی آثار من در حوزه تاریخ، هیچ ربطی به آثار خواهرم ندارد! با این ‌همه همین جا می‌گویم که من به بی‌انصافی این افراد کاری ندارم و به کار خودم ادامه می‌دهم! البته من هیچ‌وقت منکر نام خانوادگی و تاثیر آن بر شکل‌گیری شخصیت و روند زندگی‌ام نیستم، اما قایل به این هم هستم که مقایسه کار غلطی است و مسلما بحثی در این نیست که فروغ به واسطه نبوغ بی‌حد و حصر و تجربه‌های جسورانه‌اش به شهرت و محبوبیتی کم‌نظیر دست یافت و هم او باعث سربلندی و افتخار من بوده است و خواهد بود. این ها را شما گفتید و چه بهتر دیگران هم بخوانند تا بیشتر بی‌انصافی نکنند. شما شعرشناس خوبی هستید و شعرهای ‌تری هم دارید و همین کافی است:

در حنجره پرنده فریادی است

 در قلب درخت وحشت پایان

 از ابر صدای گریه می‌آید

از پنجره‌ها ترانه باران...

راستی، امروز 80 ساله شده‌اید، یعنی از 15 بهمن 1311 تا به امروز 80 زمستان را پشت سر گذاشته‌اید و خوشا آن که هنوز با احاطه‌ای کامل به زندگی نظر دارید. چه آنکه این گوهری است که امروز در شما و انگشت شمار افرادي از ادبیات معاصر یافت می‌شود. برایم مایه مباهات است که زادروزتان را شادباش بگویم. عمرتان دراز باد و سایه‌تان مستدام.

 منبع : روزنامه شرق ، نوشته : پوریا سوری

لئونارد كوهن به ما مي گويد ، چگونه شاعرانه حرف بزنیم .

محض نمونه، واژه پروانه را انتخاب كنيد. براي استفاده از اين واژه نياز نيست وزن صدايتان را كاهش بدهيد، يا بال هاي گردگرفته كوچك به واژه ببخشيد. ضروري نيست يك روز درخشان آفتابي يا مرتعي از نرگس زرد جعل كنيد. نياز نيست حتما دلداده باشيد، يا مثلا به پروانه ها عشق بورزيد. واژه پروانه يك پروانه واقعي نيست. اين سو صرفا كلمه داريم و آن طرف پروانه اي زنده. اگر اين دو را با هم اشتباه بگيريد مردم حق دارند به شما بخندند. واژه ها را بيهوده مهم جلوه ندهيد. سعي داريد ثابت كنيد بيشتر و كامل تر از هر كسي عاشق پروانه هاييد؟ يا اين كه واقعا طبيعت شان را فهميده ايد؟ كلمه پروانه اساسا يك جور داده يا همان اطلاعات خام است. اين برايتان از آن موقعيت هاي مناسب نيست كه پرواز كنيد، اوج بگيريد، رفيق گل و بلبل شويد، نماد حسن و جمال باشيد، يا به هر شكل ديگر خود را جاي يك پروانه بگذاريد. اداي واژه ها را درنياوريد. هيچ وقت اداي واژه ها را در نياوريد. هرگز موقعي كه درباره پروازكردن حرف مي زنيد زمين را ترك نكنيد. هيچ وقت هنگام حرف زدن درباره مرگ چشم نبنديد و سر به يك سو نيندازيد. وقتي درباره عشق حرف مي زنيد چشم هاي شعله ورتان را بر من متمركز نكنيد. اگر مي خواهيد وقتي درباره عشق حرف مي زنيد تحت تاثيرم قرار دهيد دو دست در جيب كنيد و مشغول احوال خودتان باشيد. اگر شوق و گرسنگي توي ديد بودن و تحسين شدن باعث شده درباره عشق صحبت كنيد، بايد ياد بگيريد چه طور بدون مسخره كردن خودتان يا ريش خند كردن موضوع اين كار را بكنيد. دوران ما چه نوع بياني را مي طلبد؟ اين دوران هيچ نوع بياني را نمي خواهد.
ما عكس هاي مادران محروم آسيايي را تماشا كرديم و هيچ علاقه اي به رنج اعضاي وجود شما نداريم. هيچ چيزي وجود ندارد كه بتوانيد با چهره تان نشان بدهيد و آن تصوير با وحشت اين عصر هماهنگ باشد. حتي سعي اش را هم نكنيد. فقط جلوي سيل تمسخر كساني كه چيزها را عميقا احساس كرده اند مي ايستيد. ما تكه فيلم هاي انسان هايي را كه مشغول درد تجزيه شدن بدن شان بوده اند ديده ايم. همه مي دانند شما خوب مي خوريد و حتي پول مي گيريد كه آنجا بايستيد. شما براي كساني كه فاجعه ها را از نزديك تجربه كرده اند اجرا مي كنيد. اين بايد حسابي ساكت تان كند. واژه ها را ادا كنيد، داده ها را همراه خود بكشيد، و كناري بايستيد. همه مي دانند شما رنج مي كشيد. نمي شود تمام چيزهايي را كه درباره عشق مي دانيد در خط به خط حرف هايتان به شنوندگان بگوييد. كناري بايستيد و آنها چيزي را كه مي دانيد مي فهمند، چون شما همان موقع هم آن را مي دانيد. شما هيچ چيز براي آموختن به آنها نداريد. بيشتر از آنها زيبا نيستيد. داناتر نيستيد. سرشان فرياد نكشيد. نبايد به زور وارد شويد. چون در اين صورت همراهي وحشتناكي خواهد شد. يادتان باشد مردم دوست ندارند گول بخورند. نياز ما چيست؟ كه به گوهره مرد نزديك باشيم، به ماهيت زن نزديك باشيم.
وانمود نكنيد خواننده اي محبوبيد با مخاطبان وسيع پا قرص كه تمام زير و بم زندگي تان را تا اين لحظه دنبال كرده اند. آنچه بمب ها و نارنجك ها نابود مي كنند فراتر از درخت ها و روستاهاست. آنها صحنه را نيز نابود كرده اند. خيال كرديد حرفه شما مي تواند از نابودي عمومي فرار كند؟ ديگر صحنه اي وجود ندارد. ديگر رديف هاي نور وجود ندارند. شما در ميان مردميد. پس فروتن باشيد. واژه ها را ادا كنيد، داده ها را همراه خود بكشيد، و كناري بايستيد. تنها با خودتان. در اتاق شخصي خودتان باشيد. وجودتان را تحميل نكنيد. اين چشم انداز دروني است. درون است. خصوصي است. به محيط خصوصي موضوعات احترام بگذاريد. اين تكه ها در سكوت نوشته شده اند. شجاعت اجرا در اين است كه آنها را به زبان بياوريم. نظم اجرا نبايد به آنها تجاوز كند. اجازه دهيد مخاطبان عشق محرمانه تان را حس كنند، حتي اگر هيچ محرمانه يي در كار نباشد. بهترين بد روزگار باشيد. شعر شعار نيست. واژه ها را بيهوده مهم جلوه ندهيد. مي ميرند وقتي بي دليل مهم جلوه شان مي دهيد، پژمرده مي شوند، و فقط ما مي مانيم و توهمات شما. واژه ها را دقيقا با همان لحني ادا كنيد كه ليست لباس هاي شستني را مرور مي كنيد. درست همان طور كه براي يقه پيراهن احساساتي نمي شويد، وقت ادا كردن واژه ها هم نبايد احساساتي شويد. براي يك حوله به رعشه نمي افتيد. ملافه ها نبايد چشم هايتان را به رخوتي ملال آور دعوت كنند. براي يك دستمال گردن ساده نيازي به گريه زاري نيست. دستكش ها نبايد شما را ياد سفري عجيب و طولاني در دريا بيندازند. اين فقط يك رخت شويي ساده است.
اينها فقط لباس هايتان هستند. از ميان شان دزدكي نگاه نكنيد. خيلي ساده: بپوشيدشان. شعر هيچ چيز نيست جز اطلاعات. چيزي شبيه قانون اساسي يك كشور. اگر بخوانيدش و با لحن رسمي بيانش كنيد بهتر از سياست مداراني نيستيد كه خودتان ازشان نفرت داريد. شما فقط يكي مثل آنها مي شويد كه پرچمي را تكان مي دهد و براي نشان دادن يك نوع وطن پرستي احساساتي از حقيرترين نوع نزديك شدن به موضوع استفاده مي كند. به واژه ها به عنوان علم نگاه كنيد، نه هنر. چيزي كه ارائه مي دهد فقط يك گزارش است. شما داريد جلوي اعضاي جست وجوگران انجمن نشنال جئوگرافيك حرف مي زنيد. شنونده هايتان تمام خطرهاي كوهنوردي را مي شناسند. آنها با درنظر نگرفتن اين موضوع به شما احترام مي گذارند. يادآوري مداوم اين جريان، بي احترامي به ميهمان پذيري آنهاست. بهشان درباره ارتفاع كوهستان بگوييد، تجهيزاتي كه استفاده كرديد، درباره سطح سنگ ها و زماني كه برد تا بشناسيدشان دقيق صحبت كنيد.

از جملاتي استفاده نكنيد كه آه و افسوس مخاطب را به دست بياوريد. اگر شايسته آه و افسوس هستيد به خاطر علاقه شما به موضوع و اتفاقات افتاده نيست، به خاطر اين است كه آنها هيجان زده و تحت تاثير اتفاقاتند. به خاطر نتايج و اعداد است نه ارتعاش صدايتان وقت حرف زدن يا حركات دست هايتان. اين به خاطر اطلاعاتي كه بهشان مي دهيد اتفاق مي افتد و همچنين شرح و توضيح برنامه ريزي شده شما از آن حادثه. از تزيينات بيهوده اجتناب كنيد. از اين كه ممكن است كارتان ضعيف باشد نترسيد. از خسته شدن و درماندگي شرمنده نباشيد. وقتي كه خسته ايد فوق العاده به نظر مي رسيد. وقتي خسته ايد طوري به نظر مي آييد كه توان تا ابد ادامه دادن را هم داريد.

مترجم: آرمين ابراهيمي

مطلب مرتبط

نیچه و موسیقی

يكي از كتاب‌هاي نيچه كه بسيار مهم است و نقش بسيار مهمي نيز در شهرت او دارد ، ولادت تراژدي است كه عنوان اصلي آن ، ولادت تراژدي پرورده روح موسيقي است  ، با دقت  در عنوان كتاب ، واژه موسيقي به كار رفته است و اين نشانه عمق رابطه نیچه با موسيقي است . همچنين در آخرين كتابش نيز كه تحت عنوان نيچه عليه واگنر است ، باز هم حضور موسيقي را مشاهده مي‌كنيم . در سراسر آثار و كتاب‌هاي او نيز دائما استعاره‌هاي موزيكال نمود دارند ، اين حضور در زندگي او نيز مشهود است نيچه در آلمان به دنيا آمد در آن زمان ، آلمان مهد موسيقي جهان بود . پدر نيچه كشيش بود و اين باعث شد تا او از کودکی با پيانو آشنا شود ، او با پيانو رابطه خاصي دارد و پيانو را مبدا راه خود مي‌داند و طي ده سالي كه چيزي نمي‌نويسد ، تنها پيانو مي‌نوازد . نيچه مي‌گويد ، وقتي رابطه‌ام با موسيقي قطع مي‌شود ، احساس مي‌كنم همه چيز مرده است . او جز معدود فيلسوفاني به شمار مي‌رود كه در ارتباط با موزيسين‌ها بوده است ، سراسر محيط، فضا و زندگي نيچه روي اساس موسيقي رشد كرده است و با حضور دائم موسيقي را در زندگي او مشاهده مي شود ، او شخصيتی سرشار و چند بعدي دارد . در نوشته‌هايش همواره الهه ديونيزوس كه الهه سرمستي و موسيقي است به آپولون تقدم دارد ، او منشاء و اصل حيات را موسيقي مي‌داند و آثارش را چون قطعات موسيقي مي‌داند ، مثلا چنين گفت زرتشت را يادآور سمفوني 9 بتهوون مي‌داند ، بهترين نثر آلماني نيز نثر نيچه است كه البته اين به خاطر رعايت اين اصل است كه مي‌گويد اگر چيزي را مي‌نويسیم بايد آن را دكلمه كنيم و متن بايد ريتم خاص خود را داشته باشد . او مي‌گويد من آثارم را با كل وجود ، زندگي و جسمم نوشته‌ام و فلسفه نيچه نيز از زندگي‌اش نشات گرفته است . او فيلسوف كلاسيك نيست و به طور كلي فيلسوفی غيرحرفه‌اي است . نيچه در ابتدا از واگنر دفاع مي‌كند علاقه او به واگنر عاشقانه است. او به اين دليل كه پدر خود را در جواني از دست داده است ، واگنر را مانند پدر خود مي‌داند و به او لقب ويكتور هوگوي موسيقي را مي‌دهد ، ولي با اين حال ، پس از مدتي بر اثر تحول روحي كه در او ايجاد مي‌شود ، به نقد واگنر مي‌پردازد و آثار او را بيشتر نمايشي و تجاري معرفي مي‌كند ، او مي‌گويد استقلال فكري‌اش باعث شده تا عزيزترين دوستش را از دست بدهد . كه در عين عوام زدگي است ، او واگنر را نماينده مدرنيسم و مسيحيت منحط مي‌داند ، زيرا نيچه اهل دموكراسي نبود و مانند افلاطون به دنبال اشرافيت معنوي بود . در اين خصوص كه نيچه موسيقي دان بوده است يا فيلسوف ، دو نظريه وجود دارد ، اول اين كه او در آهنگسازي آماتور بوده است ، ولي به دليل استعدادي كه در تركيب في‌البداهه نت ها داشته است، مشهور شده است ، ولي با اين حال كار او پشتوانه آكادميك نداشته است . يانس يكي از متخصصان موسیقی است كه در اين زمينه كار كرده است كه كارهاي نيچه را قابل قبول مي‌داند . از سال 1880 نيچه به طرف ايتاليا، فرانسه و ... مي‌رود و بيشتر با موسيقي ايتاليا و فرانسه آشنا مي‌شود و در اين جاست كه او موسيقي مديترانه‌اي را مطرح مي‌كند ، بعد از 1880 از آلماني‌ها فاصله مي‌گيرد ، ولي در عين حال شوپن ، موتسارت و بتهوون را قبول دارد . او بر اين عقيده است كه آلماني‌ها استعداد دريافت آهنگ و ريتم نثر را ندارند و گوش سوم خود را از دست داده‌اند ، از ديدگاه او معاني بايد صدا بدهند و مفهوم پيدا كنند ، براي او حس شنوايي بهترين وسيله براي سنجش است . نيچه معتقد است : ارتباط از طريق كلمات و گاهي اوقات از ابراز خاص احساسات قاصر است ، ولي از طريق صوت ما مي‌توانيم تمام احساسمان را منتقل كنيم .