نوروز، يکي از نشانه‌هاي مليت  ما بر شما فرخنده و خرم و خجسته باشد .

دکتر پرويز ناتل خانلري اين مقاله‌ي زيبا، دلنشين و در عين‌حال کوتاه را نزديک به نيم‌قرن پيش نگاشته‌است که امروز نيز هم چنان زيبا و دلنشين و به‌ انديشه ‌وادارنده ‌است. نقل از: مجله‌ي سخن، دور هفتم، سال 1336، شماره‌ي دوازدهم

                 آمد بهار خرم و آورد خرمي           وز فرّ نوبهار شد آراسته زمي

نوروز اگر چه روز نو سال است، روز کهنه‌ي قرن هاست. پيري فرتوت است که سالي يک بار جامه‌ي جواني مي‌پوشد تا به شکرانه‌ي آن که روزگاري چنين دراز به سر برده و با اين همه دَم‌سردي زمانه تاب آورده‌است، چند روزي شادي کند. از اين جاست که شکوه پيران و نشاط جوانان در اوست.  پير نوروز يادها در سر دارد. از آن کرانه‌ي زمان مي‌آيد، از آن جا که نشانش پيدا نيست. در اين راه دراز رنج ها ديده و تلخي ها چشيده‌است. اما هنوز شاد و اميدوار است. جامه‌‌هاي رنگ‌رنگ پوشيده‌است، اما از آن همه، يک رنگ بيشتر آشکار نيست و آن رنگ ايران است. درباره‌ي خلق و خوي ايراني سخن بسيار گفته‌اند. هر ملتي عيب‌هايي دارد. در حق ايرانيان مي‌گويند که قومي خوپذيرند. هر روز به مقتضاي زمانه، به رنگي درمي‌آيند. با زمانه نمي‌ستيزند، بلکه مي‌سازند. رسم و آيين هر بيگانه‌اي را مي‌پذيرند و شيوه‌ي ديرين خود را زود فراموش مي کنند. بعضي از نويسندگان اين را هنري دانسته‌اند و راز بقاي ايران را در آن جسته‌اند. من نمي‌دانم که اين صفت عيب است يا هنر است، اما در قبول اين نسبت ترديد و تأملي دارم. از روزي که پدران ما به اين سرزمين آمدند و نام خانواده و نژاد خود را به آن دادند، گويي سرنوشتي تلخ و دشوار براي ايشان مقرر شده بود. تقدير چنان بود که اين قوم، نگهبان فروغ ايزدي، يعني دانش و فرهنگ باشد. ميان جهان روشني که فرهنگ و تمدن در آن پرورش مي‌يافت و عالم تيرگي که در آن کين و ستيز مي‌روييد، سّدي شود و نيروي يزدان را از گزند اهريمن نگه دارد. پدران ما از همان آغاز کار، وظيفه‌ي سترگ خود را دريافتند. زردشت از ميان گروه برخاست و مأموريت قوم ايراني را درست و روشن معين کرد، فرمود که بايد به ياري يزدان، با اهريمن بجنگند تا آنگاه که آن دشمن بدکنش از پادرآيد . ايراني بار گران اين امانت را به‌دوش کشيد. پيکاري بزرگ بود. فرّ کيان، فرّ مزدا آفريد. آن فرّ نيرومند ستوده‌ي ناگرفتني را به او سپرده بودند. فرّي که اهريمن مي‌کوشيد تا بر آن دست بيابد. گاهي فرستاده‌ي اهريمن دليري مي‌کرد و پيش مي‌تاخت تا فرّ را بربايد. اما خود را با پهلوان روبه‌رو مي‌يافت و غريو دليرانه‌ي او به گوشش مي‌رسيد. اهريمن، گامي واپس مي‌نهاد. پهلوان دلير و سهمگين بود. گاهي پهلوان پيش مي‌خراميد و مي‌انديشيد که ديگر فرّ از آن اوست. آنگاه اهريمن شبيخون مي‌آورد و نعره‌ي او در دشت مي‌پيچيد. پهلوان درنگ مي‌کرد. اهريمن سهمگين بود. در اين پيکار، روزگارها گذشت و داستان اين زد و خورد، افسانه شد و بر زبان ها روان گشت، اما هنوز نبرد دوام داشت. پهلوان، سالخورده شد، فرتوت شد، نيروي تنش سستي گرفت، اما دل و جانش جوان ماند. هنوز اهريمن از نهيب او بيم ناک است. هنوز پهلوان، دلير و سهم ناک است. اين همان پهلوان است که هر سال جامه‌ي رنگ‌رنگ نوروز مي‌پوشد وبه ياد روزگار جواني شادي مي‌کند. اگر بر ما ايرانيان در اين روزگار عيبي بايد گرفت، اين است که تاريخ خود را درست نمي‌شناسيم و در باره‌ي آن چه بر ما گذشته‌است، هر چه را که ديگران گفته‌اند و مي‌گويند، طوطي‌وار تکرار مي‌کنيم. اروپاييان از قول يونانيان مي‌گويند که ايران، پس از حمله‌ي اسکندر، يک‌سره رنگ آداب يوناني گرفت و از جمله‌ي نشانه‌‌هاي اين امر، آن‌که مورخي بيگانه نوشته‌است که در دربار اشکاني نمايش‌هايي به زبان يوناني مي‌دادند. اين درست مانند آن است که بگوييم ايرانيان امروزه، يک‌باره مليت خود را فراموش کرده‌اند، زيرا که در بعضي مهمانخانه‌ها مطربان و آوازه‌خوان هاي فرنگي به زبان ايتاليايي و اسپانيايي مطربي مي‌کنند. کمتر ملتي را در جهان مي‌توان يافت که عمري چنين دراز به سر‌آورده و با حوادثي چنين بزرگ روبه‌رو شده و تغييراتي چنين عظيم در زندگيش روي داده باشد و پيوسته در همه حال، خود را به ياد داشته باشد و دمي از گذشته و حال و آينده‌ي خويش، غافل نشود. مسلمان شدن ايرانيان به ظاهر پيوند ايشان را با گذشته‌ي دراز و پر‌افتخارشان بريد. همه چيز در اين کشور ديگرگون شد و به رنگ دين و آيين نو درآمد. هرچه نشانه و يادگار گذشته بود، در آتش سوخت و بر باد رفت. اما ياد روزگار پيشين مانند سمندر از ميان آن خاکستر برخاست و در هواي ايران پرواز کرد. بيش از آنچه ايرانيان رنگ بيگانه گرفتند، بيگانگان ايراني شدند. جامه‌ي ايراني پوشيدند، آيين ايراني پذيرفتند، جشن هاي ايران را برپا داشتند و پيش خداي ايران زانوي ادب بر زمين زدند. از بزرگاني مانند فردوسي بگذريم که گويي رستخيز روان ايران دريک‌تن بود. ديگران که به ظاهر جوش و جنبشي نشان نمي‌دادند، همه در دل، زير خاکستر بي‌اعتنايي اخگري از عشق ايران داشتند. نظامي مسلمان که ايران باستان را، آتش‌پرست و آيين ايشان را ناپسند مي‌داند، آنجا که داستان عدالت هرمز ساساني را مي‌سرايد، بي‌اختيار حسرت و درد خود را نسبت به تاريخ گذشته ي ايران بيان مي‌کند و مي گويد:

       جهان زآتش‌پرستي شد چنان گرم      که بادا زين مسلماني ترا شرم

حافظ که ادعای عارف بودن می کند و مي‌کوشد نسبت به کشمکش‌ها و کين‌توزي‌ها بي‌طرف و بي‌اعتنا باشد و از روي تجاهل مي‌گويد:

         ما قصه‌ي سکندر و دارا نخوانده‌ايم   از ما به جز حکايت مهر و وفا مپرس

باز نمي‌تواند تأثير داستان‌هاي باستاني را از خاطر بزدايد، هنوز کين سياوش را فراموش نکرده‌است و به هر مناسبتي از آن ياد مي‌آورد و مي‌گويد:

  شاه ترکان سخن مدعيان مي‌شنود   شرمي از مظلمه‌ي خون سياوشش باد

کدام ملت ديگر را مي‌شناسيم که به گذشته‌ي خود، به تاريخ باستان خود، به آيين و آداب گذشته‌ي خود بيش از اين پايبند و وفادار باشد؟ اين جشن نوروز که دو سه هزار سال است با همه‌ي آداب و رسوم در اين سرزمين باقي و برقرار است، مگر نشاني از ثبات و پايداري ايرانيان در نگهداشتن آيين ملي خود نيست؟ نوروز، يکي از نشانه‌هاي مليت ماست. نوروز، يکي از روزهاي تجلي روح ايراني است، نوروز، برهان اين دعوي است که ايران، با همه‌ي سالخوردگي هنوز جوان و نيرومند است.  در اين روز بايد دعا کنيم. همان دعا که سه‌هزار سال پيش از اين، زردشت کرد: «منش بد، شکست بيابد. منش نيک، پيروز شود. دروغ، شکست بيابد. راستي بر آن پيروز شود. خرداد و مرداد بر هر دو پيروز شوند. بر گرسنگي و تشنگي. اهريمن بدکنش ناتوان شود. و رو به گريز نهد».

 

میخائیل بولگاکف نویسنده شهیر روسی

میخائیل بولگاکف در پانزدهم ماه مه ۱۸۹۱در خانوادهای فرهیخته در شهر کیف اوکراین دیده به جهان گشود . پدرش آفاناسی ایوانویچ دانش یار آکادمی علوم الهی و مادرش ، واروارا میخاییلونا دبیر دبیرستانی در شهر کیف بود . پس از تولد فرزند اول ، یعنی میخاییل ، مادر از تدریس دست کشید و بیشتر وقت خود را به تربیت او اختصاص داد . بعد از میخاییل ویرا ، نادژدا ، واراوار، نیکلای، ایوان و لینا به جمع خانواده اضافه شدند. در زمان حیاب پدر ، اصول اخلاقی جدی بر خانه حاکم بود . ولی در اثر این شیوهٔ تربیت ، میخائیل مرد سر به زیر و مقدسی نشد. در سال ۱۹۰۱ او را به دبیرستان شمارهٔ یک شهر کیف الکساندرفسکی فرستادند. در آنجا بود که استقلال و خودرایی واپس زدهٔ خود را نشان داد. به هیچ گروه یا انجمن سیاسی نپیوست و شخصیت منحصر به فرد و نامتعارفش توجه اطرافیان را به خود جلب کرد. گرچه میخائیل دوست داشت دنباله کار پدر را بگیرد اما پدرش علاقه مند بود پسرش پزشک شود. میخایئل پس از پایان تحصیلات دبیرستانی در ۱۹۰۹ به دانشکده پزشکی روی آورد و در ۱۹۱۶ آنرا به پایان رساند. در سال ۱۹۰۷ پدر بولگاکف ، آفاناسی ایوانویچ در گذشت. این حادثه برای خانواده ضربهٔ سنگینی بود، زیرا افزون بر وابستگی شدید عاطفی افراد خانواده به پدر، مادر خانواده قادر به تامین هزینهٔ زندگی آنها نبود. اما خیلی زود ، آکادمی علوم الهی، موفق به دریافت حقوق ماهانه از دولت برای میخائیل شد. مبلغی که بیشتر از حقوق پدر بود. در بهار ۱۹۱۶ ، بولگاکف، دانشکدهٔ پزشکی را به پایان رساند و کمی بعد به خدمت سربازی احضار شد. علاقه شخصی بولگاکف به زبان ها و ادبیات خارجی باعث شد که در کنار کار پزشکی در زمینه ادبی نیز رشد کند. در پاییز همان سال ارتش، او را به عنوان پزشک به روستای نیکلسکی در منطقهٔ اسمالنسک اعزام کرد. خاطرات این دوران در مجموعهٔ داستان یادداشت های پزشک جوان روستا آمده است. یک سال بعد از اتمام دانشگاهش بود که انقلاب روسیه و به دنبال آن جنگ های داخلی در گرفت و بولگاکف به عنوان پزشک در جبهه‌ها فعالیت می‌کرد. در این زمان دو برادر بولگاکف در ارتش سفید با ارتش سرخ مقابله می‌کردند. او تا سپتامبر ۱۹۱۷ به فعالیت های پزشکی خود در نیکلسی ادامه داد و سپس به بیمارستان ویازما منتقل شد. پس از انقلاب اکتبر سال در فوریه ۱۹۱۷ ، کیف بازگشت. بولگاکف همهٔ کوشش خود را برای ملحق نشدن به ارتش به کار برد. با این همه ناچار شد بکی دو روز در ارتش پتلورا خدمت کند اما از آنجا فرار کرد و در پاییز سال ۱۹۱۹ به ارتش دنکین پیوست و به ولادی قفقاز اعزام شد و در آنجا به مداوای سربازان و افسرانی که در نبرد با ارتش سرخ مجروح می‌شدند، پرداخت. با شکست ارتش سفید از انقلابیون سرخ، برادران بولگاکف مجبور به فرار و مهاجرت از سرزمین مادری خود شدند. هرچند بولگاکف عملاً نشان داده بود که به هیچ گروهی وابسته نیست اما پس از پیروزی بلشویک ها، آنها اجازه ندادند فعالیت وسیع ادبی داشته باشد. زیرا پدرش مدرس مذهبی و دو برادرش ضدانقلاب و فراری بودند. بولگاکف درطول زندگی سه بار ازدواج کرد. او در سال ۱۹۱۰ میخاییل با  تاتیانا نیکلایونا لاپا که دوره دبیرستان را می‌گذراند آشنا شد و این آشنایی در سال ۱۹۱۳ به ازدوجشان انجامید و در سال ۱۹۲۴ به شکست منتهی شد. او در همین سال با لوبوف بلوزسکی ازدواج کرد. این ازدواج هم در سال ۱۹۳۲ به جدایی انجامید و کمی بعد با یلنا شیلوفسکی ازدواج کرد. اعتقاد بر این است که یلنا شیلوفسکی منبع الهام شخصیت مارگاریتا در رمان مرشد و مارگاریتا بوده است. در سال ۱۹۳۵ با شوستاکویچ و بوریس پاسترناک آشنا شد و این آشنایی به دوستی آنها انجامید. دو نمایشنامهٔ ایوان و اسیلویچ و آخرین روزها در این سال نوشته شدند. از سال ۱۹۳۶ تا ۱۹۳۷ بولگاکف روی رمان تئاتری که نام ها دیگر آن یادداشتهای مرد مرده و  برف سیاه بود، کار می‌کرد.

میخائیل بولگاکف سرانجام در دهم مارس ۱۹۴۰ بر اثر نوعی بیماری کبدی موروثی درگذشت و پیکر او را در گورستان نوودویچیه ، مسکو به خاک سپردند. از آثار بولگاکف که به فارسی ترجمه شده‌اند می‌توان به مرشد و مارگاریتا، دل سگ ، برف سیاه ، مرفین و تخم مرغ های شوم نام برد.