يكي از كتاب‌هاي نيچه كه بسيار مهم است و نقش بسيار مهمي نيز در شهرت او دارد ، ولادت تراژدي است كه عنوان اصلي آن ، ولادت تراژدي پرورده روح موسيقي است  ، با دقت  در عنوان كتاب ، واژه موسيقي به كار رفته است و اين نشانه عمق رابطه نیچه با موسيقي است . همچنين در آخرين كتابش نيز كه تحت عنوان نيچه عليه واگنر است ، باز هم حضور موسيقي را مشاهده مي‌كنيم . در سراسر آثار و كتاب‌هاي او نيز دائما استعاره‌هاي موزيكال نمود دارند ، اين حضور در زندگي او نيز مشهود است نيچه در آلمان به دنيا آمد در آن زمان ، آلمان مهد موسيقي جهان بود . پدر نيچه كشيش بود و اين باعث شد تا او از کودکی با پيانو آشنا شود ، او با پيانو رابطه خاصي دارد و پيانو را مبدا راه خود مي‌داند و طي ده سالي كه چيزي نمي‌نويسد ، تنها پيانو مي‌نوازد . نيچه مي‌گويد ، وقتي رابطه‌ام با موسيقي قطع مي‌شود ، احساس مي‌كنم همه چيز مرده است . او جز معدود فيلسوفاني به شمار مي‌رود كه در ارتباط با موزيسين‌ها بوده است ، سراسر محيط، فضا و زندگي نيچه روي اساس موسيقي رشد كرده است و با حضور دائم موسيقي را در زندگي او مشاهده مي شود ، او شخصيتی سرشار و چند بعدي دارد . در نوشته‌هايش همواره الهه ديونيزوس كه الهه سرمستي و موسيقي است به آپولون تقدم دارد ، او منشاء و اصل حيات را موسيقي مي‌داند و آثارش را چون قطعات موسيقي مي‌داند ، مثلا چنين گفت زرتشت را يادآور سمفوني 9 بتهوون مي‌داند ، بهترين نثر آلماني نيز نثر نيچه است كه البته اين به خاطر رعايت اين اصل است كه مي‌گويد اگر چيزي را مي‌نويسیم بايد آن را دكلمه كنيم و متن بايد ريتم خاص خود را داشته باشد . او مي‌گويد من آثارم را با كل وجود ، زندگي و جسمم نوشته‌ام و فلسفه نيچه نيز از زندگي‌اش نشات گرفته است . او فيلسوف كلاسيك نيست و به طور كلي فيلسوفی غيرحرفه‌اي است . نيچه در ابتدا از واگنر دفاع مي‌كند علاقه او به واگنر عاشقانه است. او به اين دليل كه پدر خود را در جواني از دست داده است ، واگنر را مانند پدر خود مي‌داند و به او لقب ويكتور هوگوي موسيقي را مي‌دهد ، ولي با اين حال ، پس از مدتي بر اثر تحول روحي كه در او ايجاد مي‌شود ، به نقد واگنر مي‌پردازد و آثار او را بيشتر نمايشي و تجاري معرفي مي‌كند ، او مي‌گويد استقلال فكري‌اش باعث شده تا عزيزترين دوستش را از دست بدهد . كه در عين عوام زدگي است ، او واگنر را نماينده مدرنيسم و مسيحيت منحط مي‌داند ، زيرا نيچه اهل دموكراسي نبود و مانند افلاطون به دنبال اشرافيت معنوي بود . در اين خصوص كه نيچه موسيقي دان بوده است يا فيلسوف ، دو نظريه وجود دارد ، اول اين كه او در آهنگسازي آماتور بوده است ، ولي به دليل استعدادي كه در تركيب في‌البداهه نت ها داشته است، مشهور شده است ، ولي با اين حال كار او پشتوانه آكادميك نداشته است . يانس يكي از متخصصان موسیقی است كه در اين زمينه كار كرده است كه كارهاي نيچه را قابل قبول مي‌داند . از سال 1880 نيچه به طرف ايتاليا، فرانسه و ... مي‌رود و بيشتر با موسيقي ايتاليا و فرانسه آشنا مي‌شود و در اين جاست كه او موسيقي مديترانه‌اي را مطرح مي‌كند ، بعد از 1880 از آلماني‌ها فاصله مي‌گيرد ، ولي در عين حال شوپن ، موتسارت و بتهوون را قبول دارد . او بر اين عقيده است كه آلماني‌ها استعداد دريافت آهنگ و ريتم نثر را ندارند و گوش سوم خود را از دست داده‌اند ، از ديدگاه او معاني بايد صدا بدهند و مفهوم پيدا كنند ، براي او حس شنوايي بهترين وسيله براي سنجش است . نيچه معتقد است : ارتباط از طريق كلمات و گاهي اوقات از ابراز خاص احساسات قاصر است ، ولي از طريق صوت ما مي‌توانيم تمام احساسمان را منتقل كنيم .